معنی نورده
6 بازدید
[ نَ وَ دَ / دِ ] (ن مف) پیچیده. نوردیده. (برهان قاطع). تاشده. طی شده. (ناظم الاطباء). اسم مفعول است از نوردن. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به نوردن و نوردیدن شود. || (اِ) قباله. (فرهنگ اسدی نخجوانی) (جهانگیری) (انجمن آرا) (برهان قاطع). سجل. (جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (برهان قاطع): ای به کُس خویش بر نورده نهاده وآن همه داده به موزه و به وقایه. کسایی (از فرهنگ اسدی نخجوانی). || ضمان. (نسخه ای از فرهنگ اسدی). رجوع به معنی قبلی شود. || نوردهٔ پیراهن؛ نوعی از حاشیه که گرداگرد پیراهن می دوزند. (ناظم الاطباء). نورد. رجوع به نورد شود: و نوردهٔ جامه را برای این کفه گویند که منع کند از آنچه خطوط او به سر فرودآید. (تفسیر ابوالفتوح ج ۲ ص ۱۱۶). || پیراهن.(جهانگیری) (رشیدی) (انجمن آرا) (برهان قاطع). و بعضی تنهٔ پیراهن را گفته اند. (برهان قاطع) (آنندراج). || دخترزاده و فرزند دختر(؟). (ناظم الاطباء). || سبت. طبقی که گل بر آن نهند و معرب آن نوردجة است. (یادداشت مؤلف) (از اقرب الموارد). بسته و دسته ای از ریاحین. (یادداشت مؤلف): کنثة؛ نورده که از شاخ مورْد و خلاف سازند و بر آن دستهٔ ریاحین بندند. (منتهی الارب). || رده ای از دیوار: یک نورده از دیوار، یک نورد از دیوار؛ یک رده از خشت یا گل. (یادداشت مؤلف). رجوع به نورد شود.[ دِهْ ] (نف مرکب) نوردهنده. نوربخش : ای نورده ستارهٔ من خشنودی توست چارهٔ من.نظامی.
کلمات همقافیه با «نورده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر