معنی نوار

معنی نوار

3 بازدید
[ نَ / نُ ] (اِ) چیزی باشد پهن که آن را از ریسمان بافند و بار را بدان بر پشت چاروا محکم بندند. (از برهان قاطع) (از آنندراج). چیزی که یک سرش چنبره دارد و بارها را بدان بندند. (فرهنگ خطی). بارپیچ. باربند: کسی بر تو نتواند از جهل بست یکی حرف دانش به سیصد نوار. ناصرخسرو. طبع خر داری تو، حکمت را کسی بر طبع تو بست نتواند به سیصد رش نوار ای ناصبی. ناصرخسرو. || تنگ ستور. (ناظم الاطباء). ریسمانی پهن که در زیر شکم ستور بندند و بدان پالان را بر پشت استوار کنند. تنگ : گر آن را نبینی همه همچو عامه سزای فسار و نواری و پالان. ناصرخسرو. ماده خری تنگ بسته را بنهادم چنبر بگسست و از نوار فروماند. سوزنی. نواری پیسه در گرد میان بسته و می لافد که از انطاکیه قیصر فرستاده ست زنارم. سوزنی. || رشته ای باشد پهن که چهارپایان را بدان استوار کنند. (فرهنگ اسدی). ریسمانی پهن و باریک که بر دست و پای ستور بندند. کلاف : پای هاشان بسته محکم با نوار نعل بندان ایستاده بر قطار.مولوی. || رشته ای باشد پهن که بر خیمه دوزند. (اوبهی) (شمس فخری). چیزی باشد پهن که آن را از ریسمان بافند و بر خیمه دوزند. (برهان قاطع) (آنندراج). چیزی باشد به طور رسن که بر خیمه دوزند. (از غیاث اللغات). چیزی باریک از ابریشم که کنارهٔ چادر و پیرهن دوزند. (فرهنگ خطی). کناره مانندی پهن که از ریسمان بافند و بر خیمه و جز آن دوزند. (ناظم الاطباء): که ت گفت چنین خیمه که آراست که من زین سان به نوار خود که پیراست که من. نظام قاری. بُوَد ز بدو ازل خیمهٔ بقای تو را ازل طناب و ابد میخ و از دوام نوار. شمس فخری. || رشته ای باشد پهن. (فرهنگ اسدی). باند. (فرهنگ فارسی معین). باریکه. هر بافتهٔ پهن و باریک و دراز: تو که سردی کنی ای خواجه به کون پسرت آنکه بالای رسن دارد و پهنای نوار. بوالعباس (از فرهنگ اسدی). || ریسمان یا بافتهٔ باریک کبودرنگی است که سینه بند کاهن اعظم را با ایفود اتصال می دهد. (از قاموس کتاب مقدس). || (ص) مردم بی گناه. (ناظم الاطباء). رجوع به سطور زیرین شود.
[ نَ ] (ع مص) گریختن از تهمت و دور شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). نَوْر. نِوار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || دور داشتن زن را از تهمت و گریزانیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نَوْر. نِوْار. (از اقرب الموارد). || رمیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رمیدن زن و آهو. (از متن اللغة). ترسیدن . (از منتهی الارب). || رماندن و ترساندن.(از متن اللغة). نَوْر. نِوار. (متن اللغة). || شکست خوردن قوم. (از منتهی الارب). منهزم شدن قوم. (از متن اللغة). نَوْر. نِوار. (متن اللغة). || دیدن آتش را از دور. (از منتهی الارب) (از متن اللغة) (از آنندراج). نیار. (متن اللغة). || رخ دادن و منتشر شدن فتنه. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نیار. (متن اللغة). || (ص) زن دورازتهمت پاکدامن. (منتهی الارب). زن ازتهمت دور. (مهذب الاسماء). زن گریزان از ریبت. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ج، نور. || زن رمنده از مرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، نور. || آهوی رمنده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، نور. || بقرة نوار؛ گاو ماده که از گشن گریزد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (ناظم الاطباء) (آنندراج). ج، نور. || فرس نوار؛ اسب ماده که خواهش نر داشته باشد لیکن سستی کند و ترسد از صولت نر. (از متن اللغة) (از منتهی الارب) (آنندراج). و دیق نوار کذلک. (منتهی الارب).
[ نِ ] (ع مص) نَوار. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به نَوار شود.
[ نَ وْ وا ] (ع ص) پرنور. نورانی : وآن کز او روشنی پدید آید روشن و گردگرد و نوار است.ناصرخسرو.
[ نُ وْ وا ] (ع اِ) جِ نُوّارة. (منتهی الارب). جِ نَوْر، به معنی شکوفه. (از متن اللغة). نَوْر شکوفه یا شکوفهٔ سپید. واحد آن نُوّارة است و جمع آن نواویر. (از اقرب الموارد). شکوفه. (مهذب الاسماء).
[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان، در ۴۵ هزارگزی جنوب شرقی رزن و ۳ هزارگزی مشرق راه رزن به همدان، در جلگهٔ سردسیری واقع است و ۱۱۲۰ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات و صیفی، شغل مردمش زراعت و قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
[ نَ ] (اِخ) نام زوجهٔ فرزدق شاعر است. (از الموشح ص ۱۰۶ و ۱۱۶) (عیون الاخبار ج ۴ ص ۱۲۲). نام زنی است که همسر فرزدق بود و فرزدق او را طلاق گفت، سپس از کرده پشیمان شد. (از اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «نوار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید