معنی نواخت

معنی نواخت

5 بازدید
[ نَ ] (مص مرخم، اِمص) نوازش. مهربانی. خاطرنوازی. شفقت. تسلی. (از ناظم الاطباء). دلجوئی. نیکی. برّ. بخشش. انعام. (فرهنگ فارسی معین). تفقد. مکرمت. (یادداشت مؤلف). افضال. اکرام. اعطاء: از بزرگی و از نواخت چه ماند که نکرد این ملک در این ایام.فرخی. از حسودان حسد و از ملک شرق نواخت از ملک یاری و از خواجهٔ دهر است امان. فرخی. زایر ز بس نواخت کز او یابد و صلت گوید مگر چو من نرسید اندر این دیار؟ فرخی. پندارد این نواخت هم او یافته ست و بس. فرخی. هر دو مهتر بدین نواخت شادمانه شدند. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۷). اگر رعایت و نواخت و نیکوداشت خویش را از ما دور کند حال ما بر چه جمله گردد؟ (تاریخ بیهقی ص ۱۲۵). هم بر آن جمله که وی دیده است و کرده است بداشته آید و نواخت و زیادتها باشد. (تاریخ بیهقی ص ۳۴). و ایشان را از جهت من تهنیت کنی به خلعتهای نیکو و نواختها و عملهای بزرگوار. (تاریخ سیستان). هرگاه که ملک هنرهای من بدید بر نواخت من حریص تر از آن باشد که من بر خدمت او. (کلیله و دمنه). و انواع نواخت و تشریف و تمکین زیاده از حد در حق ملک معظم. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۵۰). به تشریف و نواخت و انواع اکرام مخصوص شد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۴۱). و لشکر خلف را با تشریف و نواخت به خدمت او بازفرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۶). ماکان بدو پیوست، حرمتی تمام داشت و به تشریف و نواخت بازگردانید که به ساری رود. (تاریخ طبرستان). سوم آنکه به هیچ مدح و نواخت فریفته نگردد که هرکه به نواخت فریفته گردد حقیرهمت بود. (تذکرة الاولیاء). و امرا را با نواخت و نوازش بازگردانید. (رشیدی). و آن کودک را به قرب و نواخت مخصوص گردانید. (جهانگشای جوینی). مستوجب نواخت را به بذل اسباب فراغ و مؤونت جمعیت مهیا دارد. (مجالس سعدی). || نواختن. نوازندگی کردن. نواگری کردن. تغنی. نوازندگی. ترنم : به جائی رساند آن نواگر نواخت که دانا بدو عیب و علت شناخت.نظامی. || (اِ) آهنگ. سرود. آهنگ آواز و یا ساز. (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. || موافق. مطابق. برابر. (غیاث اللغات) (آنندراج). رجوع به یکنواخت شود. || لایق(؟). (غیاث اللغات) (آنندراج). || کوشش. جهد(؟). (ناظم الاطباء). || قسمی موسیقی : و هر قومی را نوعی هست از موسیقی... چون ترنم کودکان را و نوحه زنان را و سرود مردان را و ویله دیلمان را و دستبند عراقیان را و نواخت و حدی جمالان را. (مجمل الحکمة). - نواخت دیدن؛ نواخته شدن. مورد نوازش و تفقد قرار گرفتن : نوزده سال در پیش او بودم عزیزتر از فرزندان وی و نواختها دیدم و نام و مال و جاه و عز یافتم. (تاریخ بیهقی ص ۶۱۱). نزدیک عمرو آمد و خلعت یافت و نواخت و نیکوئی دید. (تاریخ سیستان). - نواخت فرمودن؛ نواخت کردن. نواختن. نوازش کردن. تفقد کردن. دلجوئی نمودن : و ایشان را درم داد و نواخت فرمود. (اسکندرنامه). و تشریفهای نیکو داد و نواختها فرمود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۴۳). هرکه از خدمتکاران خدمتی شایسته به واجب بکردی درحال او را نواخت و انعام فرمودندی. (نوروزنامه). - || عطا کردن. بخشیدن. انعام کردن : دو دسته کاغذ سغدی نواختم فرمود نجیب خواجه مؤید شهاب دین احمد.سوزنی. - نواخت کردن؛ نواختن. نوازش کردن. تفقد و ملاطفت و مهربانی کردن. دلجوئی نمودن : و رسم ایشان [ مردم حضرموت ] چنان است که هر غریبی که به شهر ایشان اندر شود و به مزکت ایشان نماز کند هر روزی سه بار طعام برند و او را نواخت بسیار کنند. (حدود العالم). چون به پارس خروج کرد اصطخر به دست گرفت و لشکرها را نواخت کرد. (فارسنامهٔ ابن بلخی). و گودرز را نواختها کرد و او را وزارت داد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۴۶). ایشان را نواختی نکرد چنانکه بایست و گفت وقت بیرون آمدن نیست و ایشان را به شهر فرستاد. (مجمل التواریخ). چون به حضرت فخرالدوله رسیدند ایشان را نواختی تمام کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). دعای خیر تو گویم اگر نواخت کنی وگر خلاف کنی برخلاف خواهم گفت. سعدی. آنکو به غیر سابقه چندین نواخت کرد ممکن بود که عفو کند گر خطا کنیم.سعدی. گر بنده می نوازی و گر بنده می کشی زجر نواخت هرچه کنی رای رای توست. سعدی. - نواخت یافتن؛ مورد نوازش واقع شدن. عطا یافتن. نواخت دیدن : خداوند را بگوی که بنده به شکر این نعمت ها چون تواند رسید که هر ساعتی نواختی یابد به خاطر ناگذشته. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۶). دلگرمی و نواخت از مجلس عالی و لفظ مبارک یافت. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۱). چون امیر در ضمان سلامت به هرات رسید به خدمت آمد و خلعت یافت. (تاریخ بیهقی). هژده روز بر در ری بود در خدمت عم و نواخت و تشریف یافت. (راحة الصدور).

کلمات هم‌قافیه با «نواخت»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «خت» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید