معنی نواب

معنی نواب

6 بازدید
[ نُ وْ وا ] (ع ص، اِ) جِ نایب. وکیل ها و گماشتگان : من از این حشم و خدمتکاران و عمال و نواب خویش سیر آمدم. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۸۹). و هرگز در خاندان او هیچ از نواب و دبیران و وکیلان یک درم سیم از هیچ کس نستد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۱۸). با تحری رضای خویش و انبیاء که نواب مطلقند برابر دانست. (سندبادنامه ص ۴). سلطان بفرمود تا به نواب و عمال درباب اصحاب او مثال نافذ گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۳۱). || در دورهٔ صفویه و قاجاریه به عنوان کلمهٔ مفرد و به معنی فرمانروای بزرگ یا شاهزاده به کار برده اند. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به نَوّاب شود. || مردم هند حکام مسلمان را نواب گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به نَوّاب شود. - نواب حکام؛ نایبان حاکمان. (فرهنگ فارسی معین). - نواب منشی؛ نایبان منشی و دبیر. (از فرهنگ فارسی معین).
[ نَ وْ وا ] (ع ص) بسیار نیابت کننده. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || نایب. وکیل : و خود را [ خواجه اسماعیل ] نواب ایشان [ فرزندان امیر یوسف ] داشت. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۴). || از القاب شاهزادگان است، خواه نرینه یا مادینه. (ناظم الاطباء). عنوانی که در ایران عهد صفویه و قارجایه به شاهزادگان و گاه شاهان اطلاق می شده . (از فرهنگ فارسی معین). - نواب اشرف؛ عنوانی که در مورد شاه به کار می رفته. (از فرهنگ فارسی معین) در راه به خدمت نواب اشرف [ شاه اسماعیل ] رسیده. (عالم آرای شاه اسماعیل، از فرهنگ فارسی معین). - نواب والا؛ عنوانی که درمورد شاهزادگان والامقام استعمال می شده. || عنوانی که در هندوستان به امیران و راجه ها اطلاق می گردیده . (از فرهنگ فارسی معین). || پاسبان سپاهیان(؟). (ناظم الاطباء)
[ نَ وْ وا ] (اِخ) دهی است از بخش پشت آب شهرستان زابل، در ۱۲ هزارگزی جنوب شرقی زابل و ۶ هزارگزی راه دوست محمد به زابل، در جلگهٔ معتدل هوائی واقع است و ۴۵۳ تن سکنه دارد. آبش از رودخانهٔ هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری و کرباس بافی و گلیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۸).
[ نَ وْ وا ] (اِخ) علی اکبر شیرازی (حاجی...) ملقب به نواب و متخلص به بسمل. از ادباء و شاعران قرن سیزدهم هجری است و در نیمهٔ دوم قرن سیزدهم درگذشته. او راست: نورالهدایة، شرح سی فصل خواجه نصیر، حاشیه بر مدارک، حاشیه بر تفسیر قاضی بیضاوی، تذکرهٔ دلگشا. از اشعار اوست. من به فکر تو و سرگرم نصیحت ناصح به گمانش که مرا گوش به افسانهٔ اوست. یا نیست شادی در جهان یا خود نصیب ما نشد هرگز ندیدم شادمان این خاطر افسرده را. (از مجمع الفصحاء چ مصفا ج ۴ ص ۱۸۳).
[ نَ وْ وا ] (اِخ) کلب علی خان رامپوری، متخلص به نواب. والی رامپور و از پارسی گویان قرن سیزدهم هجری هندوستان است. رجوع به سخنوران چشم دیده ص ۱۲۰ و نگارستان سخن ص ۱۲۸ و فرهنگ سخنوران شود.
[ نَ وْ وا ] (اِخ) محمدصدیق حسن خان بهار قنوجی بخارائی (سید...)، ملقب به امیرالملک و متخلص به نواب. از شاعران قرن سیزدهم هجری و مؤلف تذکرهٔ شمع انجمن است. او راست: کشته چشم سیه مست بتان آمده ام جا توان داد به زیر شجر تاک مرا. دل مانده ز من جدا همیشه گوئی که ضمیر منفصل هست. (از صبح گلشن ص ۵۴۰) (شمع انجمن ص ۴۷۴). و رجوع به نگارستان سخن ص ۱۲۵ و روز روشن ص ۷۱۳ شود.
[ نَ وْ وا ] (اِخ) میر نواب بنارسی، فرزند حکیم سیدعلی خان مرشدآبادی. از پارسی گویان هند است و به پارسی و اردو اشعار دارد. او راست: ما قبله جز آن ابروی خمدار نداریم با مسجد و بتخانه سروکار نداریم هر فتنه که بیدار شد از طالع ما بود این طرفه که خود طالع بیدار نداریم. (از صبح گلشن ص ۵۵۶) (قاموس الاعلام ج ۶ ص ۴۶۰۱).

کلمات هم‌قافیه با «نواب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید