معنی نوآباد
5 بازدید
[ نَ / نُو ] (ص مرکب) جای و ملکی که نو آباد شده باشد. (آنندراج). || از نو ساخته شده. از نو آبادشده و معمورگشته و کشتکاری شده. (ناظم الاطباء).[ نَ ] (اِخ) ظاهراً قصبه ای در غزنین است، و از آنجاست محمدفرج نوآبادی سپه سالار هندوستان که سنائی را در مدح او قصیده ای است: محمد فرج آن سرور نوآبادی که سروری را صدر است و قائدی را کان. (از یادداشت مؤلف).[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گورک سردشت از بخش سردشت شهرستان مهاباد، در ۵/۲۳ هزارگزی شمال سردشت و ۵ هزارگزی مغرب جادهٔ سردشت به مهاباد، در منطقه ای کوهستانی و جنگلی و معتدل هوا واقع است و ۵۱۷ تن سکنه دارد. آبش از رودخانهٔ سردشت، محصولش غلات و توتون و حبوبات، شغل اهالیش زراعت و گله داری و جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان گله دار بخش کنگان شهرستان بوشهر، در ۶ هزارگزی شرق کنگان، بر سر راه لار به گله دار، در جلگهٔ گرمسیری واقع است و ۲۸۰ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و تنباکو، شغل مردمش زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۷).[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حاجیلو از بخش کبودرآهنگ شهرستان همدان، در ۹ هزارگزی جنوب قصبهٔ کبودرآهنگ و ۴ هزارگزی شمال جادهٔ همدان به تهران، در جلگهٔ سردسیری واقع است و ۵۶۰ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و حبوبات و انگور و محصولات صیفی و لبنیات، شغل مردمش زراعت و گله داری و قالی بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ نَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان اربعهٔ سفلی از بخش مرکزی شهرستان فیروزآباد. رجوع به فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۷ شود.
کلمات همقافیه با «نوآباد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر