معنی نهم
5 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) آوازی و سرزنشی و توعدی که بدان شتر و جز آن را زجر کنند. (منتهی الارب). توعد. || (مص) زجر کردن به بانگ و راندن ستور را در راه. نهمة. (از منتهی الارب). بانگ زدن و زجر کردن شتر را تا تندتر رود. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نهیم. (اقرب الموارد) (متن اللغة). راندن به عنف. (زوزنی). || سنگریزه و جز آن انداختن به انگشتان و راندن بدان. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). حصی و مانند آن افکندن. (از اقرب الموارد) (از لسان العرب). سنگ انداختن به سر انگشت. (تاج المصادر بیهقی). || غریدن و بانگ کردن فیل. نهیم. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). (از متن اللغة). || نحم. گلو روشن کردن. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ نَ هَ ] (ع مص) بسیار شدن اکل و خوراک کسی. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). نهیم. (متن اللغة). || آزمند چیزی گردیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). سخت حریص شدن. (تاج المصادر بیهقی). || آزمند و حریص گشتن درخوردن طعام و سیری و چشم سیری از غذا نداشتن. نهامة. (از اقرب الموارد). زیاد شدن میل و شهوت کسی به غذا. (از متن اللغة). نیک آزمند گردیدن به طعام و پرنگردیدن چشم بسیارخوار و سیر نشدن. (از منتهی الارب). سخت حریص شدن در خوردن. (زوزنی). || همت کسی در چیزی رسیدن و رغبتش بدان فزونی گرفتن. (از اقرب الموارد).[ نَ هِ ] (ع ص) نیک آزمند و حریص بر طعام و گرسنه چشم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة).[ نُ هُ ] (عدد ترتیبی، ص نسبی) تاسع. (منتهی الارب). چیزی که در مرتبهٔ نه واقع شده باشد. (ناظم الاطباء). - نهم چرخ؛ کنایه از فلک اعظم است که عرش باشد. (از برهان) (از آنندراج).[ نُ هُ ] (ع اِ) جِ نهام. رجوع به نهام شود.[ نُ ] (اِخ) نام بتی است مزینه را و از اینجاست که عبدنهم نام گذارند. (منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به بت شود. || دیوی است. (آنندراج). شیطان. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «نهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر