معنی نهفتن

معنی نهفتن

5 بازدید
[ نُ / نِ / نَ هُ تَ ] (مص) پوشیدن. پنهان کردن. (از آنندراج) از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین) (ناظم الاطباء). مخفی نمودن. (ناظم الاطباء). نهان کردن. مستور کردن. مکتوم داشتن. کتمان کردن. مستور داشتن. پوشاندن. پوشیده داشتن : سخنگوی هر گفتنی را بگفت همه گفت دانا ز نادان نهفت.بوشکور. دبیر جهاندیده را خواند و گفت که راز بزرگان بباید نهفت.فردوسی. ندیدم که بر شاه بنهفتمی وگرنه من این راز کی گفتمی.فردوسی. وز آن پس هجیر سپهبدش گفت که از تو سخن را نباید نهفت.فردوسی. اینهمه زاری عاشق بنمود و ننهفت هیچ معشوقه او را دل و دیده نشکفت. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۹۰). گناه بوده بر مردم نهفتن بسی نیکوتر از نابوده گفتن.فخرالدین اسعد. فروغ خور به گل نتوان نهفتن. فخرالدین اسعد. سخن تا نگوئی توانیش گفت ولی گفته را باز نتوان نهفت. ؟ (از کلیله و دمنه). خود راستی نهفتن هرگز کجا توان. مسعودسعد. چو صبح صادق دین را نهفت ظل ابد. برآمد از پس صبح آفتاب عرش ظلال. خاقانی. گفت پیغمبر که هر کو سر نهفت زود گردد با مراد خویش جفت.مولوی. نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت.سعدی. هم بباید سخن بگفت آخر مشک را چون توان نهفت آخر.اوحدی. طفل را نیست بهتر از دایه کرک داند نهفتن خایه.اوحدی. به مستی توان در اسرار سفت که در بیخودی راز نتوان نهفت.حافظ. ما راز پنهان با یار گفتیم نتوان نهفتن درد از طبیبان.حافظ. - اندرنهفتن؛ پوشیده داشتن. مکتوم داشتن. کتمان کردن : نگه کرد کسری به داننده گفت که دانش چرا باید اندرنهفت.فردوسی. به آواز شیروی گفتم همی دگر نامش اندر نهفتم همی.فردوسی. - روی نهفتن؛ غایب شدن : خلاف دوستی باشد به ترک دوستان گفتن نبایستی نمودن روی و دیگر بار بنهفتن. سعدی. || دفن کردن : نهفتند صندوق او را به خاک ندارد جهان از چنین کار باک.فردوسی. چنین گفت رومی یکی رهنمای که ایدر نهفتن ورا [ اسکندر را ] نیست رای. فردوسی. || مخفی شدن. پنهان گشتن. (ناظم الاطباء). پوشیده شدن. پنهان شدن. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین ). || زیبا گشتن. جمیل شدن. (ناظم الاطباء)؟

کلمات هم‌قافیه با «نهفتن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید