معنی نهض
5 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) مابین منکب و شانه جای شتر. (منتهی الارب) (از متن اللغة). میان دوش و کتف اشتر. (مهذب الاسماء). ج، اَنهُض. || ظلم. (اقرب الموارد) (متن اللغة). ضیم. قسر. (متن اللغة). رجوع به معانی بعدی شود. || عتب. (متن اللغة) (اقرب الموارد). ج، نهاض. رجوع به نهاض شود. || (مص) برخاستن. (تاج المصادر بیهقی) (از منتهی الارب). به کاری قیام کردن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نهوض. (منتهی الارب) (متن اللغة). || راست و تمام بالا گردیدن گیاه. (از منتهی الارب). مستوی گشتن نبات. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نهوض. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). || دروا شدن و بال گستردن طایر جهت پریدن. (از منتهی الارب). بال گستردن پرنده برای پرواز. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نهوض. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (متن اللغة). || بلند شدن چیزی از جایش. (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نهوض. (متن اللغة) (اقرب الموارد). || شتافتن به سوی دشمن. (از متن اللغة) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نهوض. (متن اللغة) (اقرب الموارد). || ستم کردن. (آنندراج) (از ناظم الاطباء). ظلم کردن. (از اقرب الموارد). || خشم گرفتن. (منتهی الارب). رجوع به معنی سوم شود. || سرزنش کردن. (منتهی الارب). رجوع به معنی سوم شود. || (اِمص) قیام. جنبش : به نهضی کشوری در تصرف و تدبیر بندگان دولت او می آمد. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «نهض»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هض» برای سرودن شعر