معنی نهر
6 بازدید
[ نَ / نَ هَ ] (ع اِ) جوی. (مهذب الاسماء) (دستور الاخوان) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جوی آب. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱). مجرای آب. (از متن اللغة). اخدود و جوی بی آب را نیز گویند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و این به حکم مجاز و مجاورت است گویند جری النهر و جف النهر، چنانکه گویند جری المیزاب، و اصل آن جری الماء فی النهر است، و نهر وسیع تر از ساقیه و ساقیه بزرگتر از جدول است. (از اقرب الموارد). در فارسی نهر به آب روانی اطلاق شود که از رودخانه باریکتر و از جوی عریض تر است. ج، اَنهُر، انهار، نهور، نُهُر. جوی. مادی. کیل. (یادداشت مؤلف): به هشت نهر بهشت اندر این سه غرفه مغز به هفت حجله نور اندر این دو حجرهٔ خواب. خاقانی. || آب جاری متسع. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). رجوع به معنی قبلی شود. || (مص) جاری کردن جوی را. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جوی کندن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). کندن و جاری کردن نهر را. (از متن اللغة). || جای درشت گرفتن جهت روان کردن جوی. (از منتهی الارب). || بشدت جاری شدن خون. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || رفتن آب در زمین. (از منتهی الارب). جاری شدن آب بر زمین . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). آب رفتن در جوی. (تاج المصادر بیهقی). || تا آب رسیدن چاهکن. (از منتهی الارب). به آب رسیدن چاهکن هنگام حفر کردن چاه. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نَهَر. (آنندراج) (متن اللغة). || سرزنش کردن. (از منتهی الارب). || بانگ برزدن. (از منتهی الارب) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۲). زجر. (متن اللغة) (از اقرب الموارد).[ نَ ] (اِخ) جیحون. - ماوراءالنهر؛ آن سوی جیحون از جانب مشرق. (یادداشت مؤلف).[ نَ هِ ] (ع ص) انگور سپید. (منتهی الارب). عنب ابیض. (متن اللغة) (اقرب الموارد). || نهر نهر؛ جوی فراخ و گشاده. (منتهی الارب)، واسع. (متن اللغة) (اقرب الموارد). || رجل نهر؛ مرد به روز غارت کننده. (منتهی الارب). مرد صاحب النهار که به هنگام روز پی کارها رود. مقابل لیلی به معنی صاحب اللیل. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || نهار نهر؛ روز نیک روشن. (منتهی الارب) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).[ نَ ] (اِخ) در نجوم، نام صورتی از صور فلکیه از ناحیت جنوبی و آن را بر مثال جویی توهم کرده اند باریک با گردش های بسیار و آن سی و چهار کوکب است و آخر او کوکبی است روشن از قدر اول که او را آخرالنهر خوانند. (یادداشت مؤلف) (از جهان دانش).[ نَ هَ ] (ع مص) به آب رسیدن حفار و چاهکن. (از متن اللغة). رجوع به نَهر شود. || (اِ) نَهر. رجوع به نَهر شود. || فراخی. گشادگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). وسعت. (ناظم الاطباء). سعة. (اقرب الموارد).[ نُ هُ ] (ع اِ) جِ نَهر و نَهَر. رجوع به نهر شود. || جِ نهار. رجوع به نهار شود.[ نُ هُ ] (اِخ) دهی از دهستان مهران رود بخش بستان آباد شهرستان تبریز در ۱۵ هزارگزی جنوب غربی بستان آباد و ۱۱ هزارگزی جادهٔ تبریز به بستان آباد، در جلگهٔ سردسیری واقع و دارای ۶۰۲ تن سکنه است. آبش از رودخانه نهندآباد و چشمه، محصولش غلات و یونجه و سیب زمینی، شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «نهر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هر» برای سرودن شعر