معنی نهاری
6 بازدید
[ نَ ری ی ] (ع اِ) طعام که بامداد خورده شود. (از متن اللغة). رجوع به نهار و ناهار و نیز رجوع به مادهٔ بعد شود.[ نَ ] (اِ) اندکی مایه طعام بود که بخورند و گویند نهاری کنیم تا طعامی دیگر رسیدن، چنانکه بعضی دیگر گویند صفرا بشکنیم از آن سبب که نهار باشد یعنی ناشتا که چون آن خورند آن را نهاری گویند یعنی ناشتا شد. (لغت فرس اسدی ص ۵۱۸). طعام ناشتا باشد یعنی کم مایه طعامی بود که پیش از طعام تمام مایه خورند و گویند نهاری کنیم و نهاری از آن سبب گویند که ناهار بوده باشند که این طعام کم مایه را خورند. (اوبهی). نهاره. طعام اندک که بدان ناشتا کنند. (برهان قاطع) (از آنندراج). ناشتاشکن. (مهذب الاسماء). کنایه از طعام صبح، در عرف نوعی از شوربای گوشت که به وقت صبح خورند. (غیاث اللغات). لهنه. چاشنی بامداد. (زمخشری). لقمةالصباح. صبحانه. دهان گیره. دهن گیره. زیرقلیانی. (یادداشت مؤلف). چاشت. ناشتا. (ناظم الاطباء): وصال تو تا باشدم میهمانی سزد کز تو یابم سه بوسه نهاری. خفاف (لغت فرس). چو خوان نهاد نهاری فرونهد پیشت چو طبع خویش به خامی چو یشمه بی چربو. منجیک. نه ماه بعد از طعام نهاری بیرون بارگاه بر کرسی نشستی. (جهانگشای جوینی). - نهاری دادن؛ تلهیج. (منتهی الارب). تسلیف. تلهین. (تاج المصادر بیهقی). - نهاری کردن؛ نهار کردن. نهار شکستن. ناشتائی خوردن : من دوش به کف داشتم آن زلف همه شب وز دو لب او کرده ام امروز نهاری.فرخی. || بسیار و فراوان. (ناظم الاطباء). رجوع به نهار و نهمار شود. || قسمی از دهنهٔ لگام. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «نهاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر