معنی نهاده
9 بازدید
[ نِ / نَ دَ / دِ ] (ن مف) گذاشته. (ناظم الاطباء). قرارداده شده. وضع شده : چو خسرو بدید آن دو شیر ژیان نهاده یکی افسر اندر میان.فردوسی. دو سه دانه دیدند آنجا نهاده، برداشتند و پیش تخت شاه آوردند. (نوروزنامه). || گذاشته. بر فراز چیزی قرار داده : گرایشان نباشند پیش سپاه نهاده به سر بر ز آهن کلاه.فردوسی. || مقررکرده. (ناظم الاطباء). مقدر. مقسوم. (یادداشت مؤلف). مقابل نانهاده به معنی غیر مقدر: به نانهاده دست نرسد و نهاده هرجا که هست برسد. (گلستان). بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی. حافظ. || نصب کرده. نشانده. (ناظم الاطباء). || مبنی. (یادداشت مؤلف). بناشده. ساخته : شهری است بسیار مردم اندر میان کوه و رود نهاده. (حدود العالم). دو شهر است بر کرانهٔ بیابان نهاده. (حدود العالم). در مهدی شهری است خرم و آبادان میان عراق و خوزستان بر لب رود نهاده. (حدود العالم). اسکندریه بر ساحل دریای روم نهاده است. (مجمل التواریخ). هفت قلعه دید بر کنار آب گنگ نهاده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۴). جهان بر آب نهاده ست و زندگی بر باد غلام همت آنم که دل بر او ننهاد.سلمان. || گسترده. چیده : همیشه خوان او باشد نهاده چنانچون خوان ابراهیم آزر.فرخی. || ذخیره. پس انداز. مدخر. (یادداشت مؤلف). اندوخته. گنج. گنجینه : هر آنگه که روز تو اندرگذشت نهاده همی باد گردد به دشت.فردوسی. سر گنج هاشان گشادن گرفت نهاده همه رای دادن گرفت.فردوسی. کسی را که درویش باشند نیز ز گنج نهاده ببخشیم چیز.فردوسی. بخشش او را وفا نداند کردن ماندهٔ اسکندر و نهادهٔ قارون.فرخی. نهادهٔ ملکان را به نام خود برگیر چمیدهٔ ملکان را به ایمنی تو بچر.فرخی. خواسته ننهد و ناخواسته بسیار دهد از نهادهْ ی پدر و دادهٔ دارنده اله. فرخی. خزینه های ملوک زمین همه بربخش نهاده های شهان جهان همه بردار. مسعودسعد. || مدفون : اردشیر بابک به اصطخر مدفون است، هرمزد شاپور به پارس نهاده است. (مجمل التواریخ). همای چهر آزاد بعضی گویند به شام نهاده است و اهل فارس گویند به پارس نهاده است. (مجمل التواریخ). چنان آورده اند که طهمورث آنجا نهاده است. (مجمل التواریخ). || ودیعه. سپرده. سرشته : نهادهٔ خدایست در تو خرد چو در نار نور و چو در مشک شم. ناصرخسرو. طبع داری نهادهٔ گردون نظم داری نتیجهٔ کوثر.سنائی. || رایج. قائم. استوار: قانون نهاده بگردانیدن ناستوده باشد. (تاریخ بیهقی ص ۴۹۱). که آن کاری است راست ایستاده و بنهاده. (تاریخ بیهقی ص ۵۷). - راست نهاده؛ میزان. متعادل : و هرگاه که یک چیز از آن را خلل افتد ترازوی راست نهاده بگشت و نقصان پیدا آمد. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «نهاده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر