معنی نمیمه
6 بازدید
[ نَ می مَ / مِ ] (از ع، اِمص) نمیمة. نمیمت. سخن چینی. غمازی. خبرکشی : به فخرالدوله بر طریق نمیمه انها کردند که عبداللََّه کاتب... به تجسس احوال مشغول است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۴۱). این سخن در اندرون ضمیر سلطان مؤثر آمد و تیر این نمیمه به هدف قبول رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۹۸). || غیبت. بهتان. || (اِ) سرگوشی. سخن آهسته. (ناظم الاطباء). || سپیدی که بر ناخن افتد. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «نمیمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر