معنی نمشک
5 بازدید
[ نَ مِ ] (اِ) شیری را گویند که از پستان گوسفند و گاو بر دوغ و ماست بدوشند. (برهان قاطع). بعضی به معنی گورماست گفته اند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || قیماق شیر خام. (برهان قاطع). سرشیر. (ناظم الاطباء). بعضی گفته اند نِمِشْک کفی و قیماغی که بالای شیر خام جمع شود. (رشیدی) (حاشیهٔ برهان چ معین). به لغت اهل هند کف شیر است که شیرینی قند یا نبات و قدری گلاب داخل شیر جوش داده که نصف بماند بسیار برهم می زنند و تمام کف آن را گرفته با نان تنک روغنی می خورند. (تحفهٔ حکیم مؤمن): در جهان بسحاق قوتی چون نمشک و قند نیست بشنو این از من که عمری در پی آن بوده ام. بسحاق اطعمه. به شام روزه نمشک و رطب مقدم دار که هست چربه و دوشاب از برای سحور. بسحاق اطعمه. || مسکه. (برهان قاطع) (رشیدی) (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین) (آنندراج). کره. (برهان قاطع). به لغت اصفهان روغن تازه است. (تحفهٔ حکیم مؤمن).[ نَ مَ ] (اِ) گشنیز. (ناظم الاطباء).[ نِ مِ ] (اِ) رجوع به نَمِشْک و نیز رجوع به فرهنگ رشیدی و برهان قاطع چ معین شود.
کلمات همقافیه با «نمشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر