معنی نقع
6 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) آواز شترمرغ. (منتهی الارب) (آنندراج). || آنچه در چاه فراهم آمده باشد از آب. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || تنگ جای گرد آمدن آب. (منتهی الارب) (آنندراج). جائی که در آن آب جمع شده و حبس شده باشد. (ناظم الاطباء). || زمین نیکوخاک فراهم آمدن گاه آب. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زمین که خاک پاک و خوش دارد و در آن آب ایستد. (فرهنگ خطی). زمین خوش خاک. (مهذب الاسماء). ج، نِقاع، اَنْقُع. || دشت. زمین پست و هموار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، نقاع. || گَرد و غبار. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گَرد اندر هوا. (مهذب الاسماء). گَرد. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱). ج، نِقاع، نُقوع. || (مص) تشنگی نشاندن. (منتهی الارب) (آنندراج). نقوع. (از اقرب الموارد). سیراب کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تسکین دادن و برطرف کردن تشنگی را. (از اقرب الموارد). || سیراب شدن. (زوزنی) (از ناظم الاطباء). || بلند گردیدن آواز. (منتهی الارب) (آنندراج). بلند شدن آواز. (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). برآمدن بانگ. (زوزنی). || بلند کردن آواز. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || گریبان دریدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || کشتن. (از ناظم الاطباء). به قتل رساندن. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || نحر کردن نقیعه را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مهمانی مسافر کردن و گوسپند و شتر کشتن به جهت آن. (منتهی الارب). || فراهم آوردن آب دهن در دهان. (منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || جمع شدن و باقی ماندن آب در بطن وادی. (از اقرب الموارد). نقوع. (اقرب الموارد). || بانگ کردن شترمرغ. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زیاد شدن مرگ. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). || بد گفتن و دشنام زشت دادن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). || شفا یافتن از شراب و جز آن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || اطمینان یافتن نفس به چیزی. (از متن اللغة). || خیسانیدن دارو و جز آن را در آب. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).[ نُ قُ ] (ع اِ) جِ نقیعة. (از تاج العروس). رجوع به نقیعة شود.
کلمات همقافیه با «نقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر