معنی نقصان

معنی نقصان

6 بازدید
[ نُ ] (ع مص) کم کردن در بهره. نقص. (از منتهی الارب). || کم شدن. (از منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۱) (تاج المصادر بیهقی). کاسته شدن. (مجمل اللغة). نقص. رجوع به نقص شود. || (اِمص، اِ) کمی. (منتهی الارب). عیب. منقصت. کاستگی. (ناظم الاطباء). نقص. کمی. کم بود. کماسی. کاست. کسر. کاهش. هبط. مقابل زیاده و زیادت. مقابل بسیاری. (یادداشت مؤلف): نگفتی سخن جز ز نقصان ماه که یک شب کم آید همی گاه گاه.فردوسی. چه نقصان ز یک مرغ در خرمنی چه بیشی ز یک حرف در دفتری.فرخی. نه در سخاوت او دیده هیچکس تقصیر نه در مروت او دیده هیچکس نقصان. فرخی. ای سرو نارسیده به تو آفت ای ماه نارسیده به تو نقصان.فرخی. ما نیز عهد کنیم بر نسختی که ما درخواسته ایم و با شماست چنانکه در آن زیادت و نقصانی نیفتد. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۱). جهانی است آن پاک و پر نور و راحت تمام و مهیا و بی عیب و نقصان. ناصرخسرو. افزون شونده ای نه همی بینم کاو را همی نیاید نقصانی.ناصرخسرو. میانه کار همی باش و بس کمال مجوی که مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را. ناصرخسرو. خیال آن بت خورشیدروی نادیده چو مه به آخر اندر محاق و نقصانم. مسعودسعد. نقصان آب را مضرت در حق من بیشتر است. (کلیله و دمنه). بدین اقبال یک هفته که بفزاید مشو غره که چون ماه دوهفته است آن کز افزونی است نقصانش. خاقانی. روز چون رخسار ترکان از کمال خال نقصان از میان برداشته.خاقانی. مرا چه نقصان گر جفت من بزاد کنون به چشم زخم هزاران پسر یکی دختر. خاقانی. که دست نقصان دامن جلال او نگیرد. (سندبادنامه ص ۲). غایبی مندیش از نقصانشان کو کشد کین از برای جانشان.مولوی. لیکن مرا در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن. (گلستان، باب دوم). گر دلم دیوانهٔ عشق تو شد عیبش مکن بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست. سعدی. منتهای کمال نقصان است.سعدی. || زیان. ضرر. خسارت. || قصور. کوتاهی. درماندگی. (ناظم الاطباء). || آن قدر از مال که کم گردد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (ص) کم، مقابل افزون : هرکه بی غم نخواهدش همه عمر غمش افزون و عمر نقصان باد.مسعودسعد. گوهر هستی در حقهٔ امر است به مهر که یکی ذره نه افزون و نه نقصان گردد. کمال اسماعیل (از آنندراج). - به نقصان؛ در کمی. در کاستی. رو به زوال و کاستی : ایام به نقصان و تو را کوشش بیشی خورشید به سرْطان و تو را پوشش سنجاب. خاقانی. - در نقصان؛ به نقصان. رو به زوال و کمی و کاستی : به چاه جاه چه افتی که عمر در نقصان به قصد فصد چه کوشی که ماه در جوزا. خاقانی. - نقصان آمدن در چیزی یا کاری؛ در آن کم وکاستی پدید آمدن. عیب و نقصی در آن راه یافتن : اگر در مردم یکی از این قوی بر دیگری غلبه دارد ناچار آنجا نقصانی آید. (تاریخ بیهقی). این بیهده ها را اگر ندانی در کار نیایدت هیچ نقصان.ناصرخسرو. چون به غایت رسد سخن به جهان زود آید در آن سخن نقصان.سنایی. نقصانی که در جمعیت و انبوه حشم او آمد از حزم... دور شناخت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۵). - نقصان افتادن در چیزی؛ در آن نقص و عیب و کم وکاست پدید آمدن : گویند هرکه به اهواز مقیم شود اندر خِرَد وی نقصان افتد. (حدود العالم). و آن نه محدود است که اندر آن به هر زمانی زیادت و نقصان افتد. (حدود العالم). - نقصان پذیرفتن؛ نقصان گرفتن. ناقص و معیوب شدن. کاسته شدن : مه نو تا به بدری نور گیرد چو در بدری رسد نقصان پذیرد.نظامی. از آن طرف نپذیرد کمال او نقصان وز این طرف شرف روزگار ما باشد. سعدی. ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت. (گلستان). - نقصان پیدا آمدن؛ عیب و نقص ظاهر شدن. کم وکاست در چیزی راه یافتن : و هرگاه که یک چیز از آن را خلل افتد... و نقصان پیدا آمد. (تاریخ بیهقی ص ۹۵). - نقصان رسیدن؛ نقص پدید آمدن : کار تو تمام باد چونانک نقصان نرسد پس از اذا تم.خاقانی. هزار ذره اگر کم شود ز روی هوا به ذره ای نرسد آفتاب را نقصان.سلمان. - نقصان سیر؛ (اصطلاح نجوم) تناقص سیر کواکب. (یادداشت مؤلف). رجوع به تناقص شود. - نقصان عدد؛ (اصطلاح نجوم) بیش از ۱۸۰ درجه بودن خاصه معدله. (یادداشت مؤلف). - نقصان کردن؛ کم شدن. زیان کردن : نقصان نکنم که در هنر بحرم خالی نشوم که در ادب کانم.مسعودسعد. نقصان نکرده است کسی از گذشتگی وصل نبات یافت چو بید از ثمر گذشت. صائب (از آنندراج). - نقصان کشیدن؛ زیان کردن. ضرر بردن : در جنون هرگز زیانی هوشمندان را نشد باغبان چوب گلی نقصان در این سودا کشید. رضی دانش (از آنندراج). بی صرفه نیست ریزش مستان به پای گل نقصان نمی کشد چو کسی زر به زر دهد. شفیع اثر (از آنندراج). - نقصان گرفتن؛ کم شدن. رو به نقص و کاست نهادن : اثر نضج پدید آمد بیماری اندر انحطاط افتاد یعنی نقصان گرفت. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). آن اعتماد برخاست و مال دیوانی نقصان گرفت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۴۶). و بعد از آن... آن فر و اقبال اپرویز و پارسیان نقصان گرفت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۴). - نقصان ناپذیر؛ بی زوال. که کم وکاست نیابد. لایزال. مقابل نقصان پذیر. - نقصان یافتن؛ زیان کردن. کاستن. رنجه شدن. آسیب دیدن : زانیاتند که در دار قمامه جمعند من از آن جمع چه نقصان به خراسان یابم. خاقانی.

کلمات هم‌قافیه با «نقصان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید