معنی نقش زدن
6 بازدید
[ نَ زَ دَ ] (مص مرکب) نقش نوشتن. (آنندراج). رقم زدن. نگاشتن. نگاریدن. نوشتن : هرکه به درگاه تو سجده برد روز حشر آیت لاتقنطوا نقش زند بر جبین.خاقانی. سه فرهنگ نامه ز فرخ دبیر به مشک سیه نقش زد بر حریر.نظامی. نه هرکو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد تذروی طرفه می گیرم که چالاک است شاهینم. حافظ (از آنندراج). || داو بردن. (غیاث اللغات از مصطلحات الشعرا). ظفر یافتن بر چیزی. (آنندراج): هرکسی در روز قتلم بوسه زد بر دست تو از سر جان من گذشتم نقش را یاران زدند. خالص (از آنندراج). || رل بازی کردن. (یادداشت مؤلف). نقش انگیختن. صورت سازی کردن. حیله کردن : خرقهٔ زهد و جام می گرچه نه درخور همند این همه نقش می زنم از جهت رضای تو. حافظ. || اجرا کردن. نواختن : مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد نقش هر پرده که زد راه به جائی دارد. حافظ. - نقش بر یخ زدن؛ کار بی حاصل و بیهوده کردن : نقش وفا بر سر یخ می زنند.نظامی.
کلمات همقافیه با «نقش زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر