معنی نقشبندی
5 بازدید
[ نَ بَ ] (حامص مرکب) صنعت نقاشی و زردوزی و گلدوزی. (ناظم الاطباء). نگارگری. نقاشی. (یادداشت مؤلف). عمل نقشبند. رجوع به نقشبند شود: چین بن یافث... نقشبندی و جامه ها بافتن مردم را بیاموخت. (مجمل التواریخ). شعری به خوش خیالی چون چاشنی وصل کلکی به نقشبندی چون صورت خیال. مجد همگر. ببین در آینهٔ جام نقشبندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی. حافظ. - نقشبندی کردن؛ نقاشی کردن. زینت دادن. به نقش و نگار آراستن. مجسم و مصور کردن : معانی را بدو ده سربلندی سعادت را بدو کن نقشبندی.نظامی. پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار. سعدی.[ نَ بَ ] (اِخ) نقشبندیه. نام یکی از سلسله های صوفیه است که منسوب و پیرو خواجه محمد بهاءالدین نقشبنداند. رجوع به نقشبند شود.
کلمات همقافیه با «نقشبندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر