معنی نقال
5 بازدید
[ نِ ] (ع اِ) جِ نَقل. رجوع به نَقل شود. || جِ نَقَل. رجوع به نَقَل شود. || جِ نِقل. رجوع به نِقل شود. || جِ نَقلَة. رجوع به نقلة شود. || (مص) زودزودبردارندهٔ قوائم گردیدن اسب. (منتهی الارب). به سرعت قدم برداشتن اسب. (از اقرب الموارد). مناقلة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || یکباره و دوباره آب و علف خوردن شتر بی چرانیدن کسی. (منتهی الارب).[ نَ قْ قا ] (ع ص) فرس نقال؛ اسب که زودزود بردارد پاها را. (منتهی الارب) (آنندراج). اسب که به سرعت قدم بردارد. (از اقرب الموارد) (از المنجد). منتقل. مناقل. (متن اللغة) (المنجد). || آنکه چیزها را از موضعی به موضع دیگر نقل کند. (از اقرب الموارد) (از المنجد). نقل کننده. از جائی به جائی برنده. (یادداشت مؤلف). || آنکه خبر را از جائی به جائی می برد. (ناظم الاطباء). || در فارسی، افسانه گو. قصه خوان. کسی که قصه و حکایت بیان می کند. (ناظم الاطباء). قصه گوی. آنکه نقل گوید. افسانه سرای. سمرگوی که در قهوه خانه ها و مجامعی از این قبیل، داستانهای حماسی و سرگذشت پهلوانان و عیاران را به آهنگی خاص نقل می کند.
کلمات همقافیه با «نقال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر