معنی نفور

معنی نفور

6 بازدید
[ نَ ] (ع ص) رمنده. گریزنده. (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نافر. (از اقرب الموارد). چموش. شموس. ذئر. ذائر. انف. آنکه از چیزی بهراسد. (یادداشت مؤلف). متنفر. گریزان : گرم ز چشم ندزدی تباه گردد عیش ورم ز دل نستانی نفور گردد جان.فرخی. در همه کاری صبور وز همه عیبی نفور کالبد تو ز نور کالبد ما ز لاد.منوچهری. وز تو ستوه گشت و بماندی از او نفور آنکس که ز آرزوت همی کرد دی نفیر. ناصرخسرو. اندر او بر مثال جانوران مردمانند از اهل علم نفور.ناصرخسرو. جمله گشتستند بیزار و نفور از صحبتم همزبان و همنشین و همزمین و همنسب. ناصرخسرو. واگر بیمار از ماءالعسل نفور باشد... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و چون طبع هرمز در قتالی شناخت از آن نفور گشت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۹). و همه لشکر را مستشعر و نفور می داشت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۷). لشکر چون تفاوت حال هر دو طرف مشاهدت کردند از خدمت الیسع دور و نفور شدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۰). هر دو سوزنده چو دوزخ ضد نور هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور.مولوی. خلقی به تو مشتاق و جهانی به تو خرم ما در تو گریزان و تو از خلق نفوری. سعدی. چو سال بد از وی خلایق نفور نمایان به هم چون مه نو ز دور.سعدی. گدایانی از پادشاهی نفور به امّیدش اندر گدائی صبور.سعدی.
[ نُ ] (ع مص) ترسیدن و دور گردیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). رمیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رجوع به نفار شود. || آماسیدن چشم. (از منتهی الارب) (آنندراج). ورم کردن چشم. (از اقرب الموارد). || نَفر. رجوع به نفر شود. || نِفار. رجوع به نفار شود. || یوم النفور، یوم النَفَر. یوم النفر؛ روز بازگشت حاجیان از منی. روز سیم عید گوسفندکشان. روز سیزدهم ذی حجة. رجوع به نفر شود. || (اِمص) رمیدگی. (یادداشت مؤلف). نفرت : چون حرف پریشانی خصم تو نویسد در سطر ز ترکیب نفور است رقم را. والهٔ هروی (از آنندراج). - نفور داشتن : در جمال نوربخش او اسیری گشته است آنچنان حیران که از هر دو جهان دارد نفور. اسیری (آنندراج). - نفور گرفتن؛ منزجر شدن. نفرت کردن : از همهٔ خوردنیها که در جهان است... بیش از یک سیری نتوان خورد و اگر بیش خوری طبع نفور گیرد. (نوروزنامه). || جزع (؟). (یادداشت مؤلف). نفیر (؟): چو رستم بدیدند ایشان ز دور تو گفتی ز گیتی برآمد نفور. فردوسی (یادداشت مؤلف).

کلمات هم‌قافیه با «نفور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید