معنی نفوذ
6 بازدید
[ نَ ] (ع ص) رسا و درگذرنده در هر کار. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). درگذرنده در هر کار. الماضی فی جمیع اموره. نَفّاذ. (از اقرب الموارد). رجوع به نَفّاذ شود.[ نُ ] (ع مص) درگذشتن. (غیاث اللغات) (آنندراج). گذشتن تیر از آنچه بدان آید. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). بیرون گذشتن تیر از آنچه برآن آید. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رجوع به نفاذ شود. || جاری شدن فرمان و نامه. (غیاث اللغات). روان شدن فرمان. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). روان گشتن قضا و فرمان و آنچ بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رجوع به نفاذ شود. || اثر کردن. (غیاث اللغات). || (اِمص) روانی. روائی: نفوذ سخن، نفوذ کلام، نفوذ کلمه. (یادداشت مؤلف). || گذر. درگذشتگی و دخول در چیزی و زوژ و فرورفتگی. (ناظم الاطباء). متنفذ بودن. در دیگران اثر داشتن. مطاع و نافذالکلمه بودن به سبب موقعیت علمی یا مالی یا اجتماعی.
کلمات همقافیه با «نفوذ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وذ» برای سرودن شعر