معنی نفس زدن
6 بازدید
[ نَ فَ زَ دَ ] (مص مرکب) دم زدن. نفس کشیدن. (ناظم الاطباء). زیستن. زندگی کردن : خاقانیا نفس که زنی خوش زن کانجا قبول خوش نفسان دارند.خاقانی. یک دو نفس خوش زن و جانی بگیر خرقه درانداز و جهانی بگیر.نظامی. تا به جهان در نفسی می زنی به که در عشق کسی می زنی.نظامی. تا نه تصور کنی که بی تو صبورم هر نفسی می زنم ز بازپسین است.سعدی. نفسی می زنم آسوده و عمری بسر آرم. سعدی (گلستان). - نفس زدن صبح؛ طلوع کردن : صبح نخستین چو نفس برزند صبح دوم بانگ بر اختر زند.نظامی. یا رب آن صبح کجا رفت که شبهای دگر نفسی می زد و آفاق منور می شد.سعدی. || دم برآوردن. لب به شکوه و شکایت گشودن. به اعتراض دهن گشودن. آه کشیدن : شاخ انگور کهن دخترکان زاد بسی که نه از درد بنالید و نه برزد نفسی. منوچهری. با آینهٔ ضمیر مخدوم خواهد که نفس زند نیارد.خاقانی. || پر گفتن. (یادداشت مؤلف). || نغمه کردن. آواز خواندن : زیبق شود ترانهٔ داودیم به گوش آنجا که بلبلی نفسی دلنشین زند. طالب (آنندراج). || سخن گفتن. (یادداشت مؤلف): پیر شبوی گفت ما را از این معنی نفسی زن. (اسرار التوحید ص ۲۰۸). || تلاش کردن : در ره عشقت نفسی می زنم بر سر کویت جرسی می زنم.نظامی. || استراحت کردن. نفسی به راحت کشیدن. برآسودن : گاه آن آمد که لختی برزند عاشق نفس روز آن آمد که تائب رای زی صهبا کند. منوچهری. - نفس زدن از...؛ به چیزی یا کاری اظهار تعلق و دلبستگی و تمایل نمودن. از آن بسیار سخن گفتن. از آن دم زدن : از توکل نفس تو چند زنی مرد نامی ولیک کم ز زنی.سنائی. می زد از نزهت و شکار نفس منذرش پیش بود و نعمان پس.نظامی. - یک نفس زدن؛ یکدم فراغت یافتن. لحظه ای راحت و آرامش یافتن : یک نفس تا که یک نفس بزنم روزگارم امان دهد ندهد.خاقانی. - || یک نفس. یک لحظه : تو سالیانها خفتی و آن که بر تو شمرد دم شمردهٔ تو یک نفس زدن نغنود. ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «نفس زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر