معنی نفسآباد
5 بازدید
[ نَ فَ ] (اِ مرکب) کنایه از سینه و شش که به تازی ریه خوانند و نیز کنایه از بدن آدمی. (آنندراج). شش را گویند. (جهانگیری) (برهان قاطع). و آن گوشتی باشد سفیدرنگ متصل به جگر که پیوسته دل را باد کند و نفس آباد نیز به همین اعتبار گویندش و سینه را نیز گفته اند که عربان صدر خوانند. (برهان قاطع). در نفس آباد دم نیمه سوز صدرنشین گشته شه نیمروز. نظامی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «نفسآباد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر