معنی نفرین

معنی نفرین

36 بازدید
[ نَ / نِ ] (اِ) دعای بد. (لغت فرس اسدی) (غیاث اللغات) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). لعنت. بسور. پسور. سنه. غورا. یارند. پشول. پشور. دشنام. (از ناظم الاطباء). از: نـ (نفی، سلب) +فرین (آفرین)؛ ضد آفرین. مقابل آفرین در تمام معانی. لعن. لعنت. بوه. مرغوا. فریه. ذم. تقبیح. نکوهش. لعان. نفری. (یادداشت مؤلف): اکنون که ترا تکلفی گویم پیداست بر آفرینم ار نفرین .دقیقی. فریدون شد و زو ره دین بماند به ضحاک بدبخت نفرین بماند.فردوسی. که نفرین بر این تخت و این تاج باد بر این کشتن و شور و تاراج باد.فردوسی. پس از مرگ نفرین بود بر کسی که ز او نام زشتی بماند بسی.فردوسی. منه نو رهی کآن نه آیین بود که تا ماند آن بر تو نفرین بود.اسدی. روز رخشان ز پی تیره شبان گوئی آفرین است روان بر اثر نفرین.ناصرخسرو. زهی صدری که خصمت را گیا نفرین همی خواند نگر تا آنکه جان دارد چه نفرین بر زبان راند. خاقانی. حصاری کاندر او عزاست و راحت ز بیرونش همه نفرین و خذلان.ناصرخسرو. نفرین مظلومان در تشویش کار... و تنکیس رایت دولت او مؤثر آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۰). نفرین بر دنیای فانی و روزگار غدار باد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۴۶). گهی دل را به نفرین یاد کردی ز دل چون بیدلان فریاد کردی.نظامی. هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی.مولوی. چه خوش گفت شاه جهان کیقباد که نفرین بد بر زن نیک باد.سعدی. || مصیبت. بلا. محنت. (یادداشت مؤلف): بخواهد مگر ز اژدها کین من گر او بشنود درد و نفرین من.فردوسی. (یادداشت مؤلف از ص ۲۸۰۷ شاهنامهٔ بروخیم). || فغان. ناله و زاری. رجوع به شواهد ذیل معنی اول و رجوع به نفرین کردن شود. || کراهت. نفرت. || ملامت. گفتگوی به طور مذمت و استهزاء. رجوع به نفرین بردن شود. || خوف. ترس. || با انگشتان اشاره کردن به سوی روی کسی و یا به پشت سر آن و بددعائی، یا بلند کردن دستها را بجانب آسمان. (ناظم الاطباء). - به نفرین؛ ملعون. رجیم. گجسته. نفرین کرده. لعین. (یادداشت مؤلف). نفرین شده : هر آن خون که ریزی از این پس به کین تو باشی به نفرین مرا آفرین.فردوسی. بگو ای به نفرین شوریده بخت که بر تو نزیبد همی تاج و تخت.فردوسی. بدو گفت ای بزهمند به نفرین نه تو بادی و نه ویس و نه رامین. فخرالدین اسعد. ایستاده به خشم بر در اوی این به نفرین سیاه روخ چکاد. مرغزی (از فرهنگ اسدی). من آن نگویم اگر کس به رغم من گوید زهی سپاه به نفرین خهی طلیعهٔ شوم. سوزنی. - به نفرین شدن؛ ملعون شدن. مورد نفرین و لعنت واقع شدن : به نفرین شد ارجاسب و ما بافرین که داند چنین جز جهان آفرین.فردوسی. - به نفرین کردن؛ ملعون کردن. مورد لعن و سرزنش و تقبیح قرار دادن. خوار و سرافکنده کردن : بترسم کآفتاب آسمانی همی در باختر گردد نهانی من از بدخواه او ناخواسته کین نکرده دشمنانش را به نفرین.فخرالدین اسعد. - به نفرین یازیدن؛ نفرین کردن. لعن کردن. دعای بد کردن : چو یزدان بود یار و فریادرس نیازد به نفرین ما هیچکس.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «نفرین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید