معنی نفث
5 بازدید
[ نَ ] (ع مص) دردمیدن. (تاج المصادر بیهقی) (دهار) (غیاث اللغات) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰) (منتهی الارب) (آنندراج). دمیدن. پف کردن. فوت کردن. (یادداشت مؤلف). فی اللغة شبیهة بالنفح، و یقال هو نفح بلاریق. (بحر الجواهر) (یادداشت مؤلف). || تف کردن. (از ناظم الاطباء). خیو انداختن. اخراج خلط. (یادداشت مؤلف) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || فضلهٔ چیزی از دهان انداختن. (غیاث اللغات) (آنندراج). از دهان برون افکندن. (از اقرب الموارد). || افکندن چیزی را. (از متن اللغة). || برآمدن رطوبت را طبیبان به تازی نفث گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (یادداشت مؤلف). || تکلم. سخن گفتن. (یادداشت مؤلف). || جادو کردن کسی را. (از اقرب الموارد) (از المنجد). رجوع به نفاث شود. || در طب بیشتر بر آنچه که از مجرای قصبةالریة خارج می گردد اطلاق می شود. و نیز بر خارج شدن چیزی از نای اطلاق شود و مراد از آن افکندن از دهان است. (از بحر الجواهر). رطوبتی را گویند که در نزله و علت ذات الریه و ذات الجنب به سعال برآید، و آنچه خام برآید آن را به تازی بصاق گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (یادداشت مؤلف). رطوبتی که با سرفه برآید. (یادداشت مؤلف): چنانکه اندر بیماری های اندامهای دم زدن اندر حال نفث نگاه کند و اثر نضح اندر نفث جوید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «نفث»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فث» برای سرودن شعر