معنی نفاس
6 بازدید
[ نُ فْ فا ] (ع ص، اِ) جِ نفساء. رجوع به نفساء شود.[ نُ ] (ع ص، اِ) جِ نفساء. رجوع به نفساء شود.[ نِ ] (ع اِ) زچگی زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زاجی. (دهار) (السامی). زایسفانی. زایسبانی. (ربنجنی). حالت وضع حمل زن. (از ناظم الاطباء): مدت نفاس پس از فرزند نرینه بیست و پنج روز تا سی روز و پس از مادینه تا چهل روز بود. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - ایام نفاس؛ ایام زچگی زن. (از غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). || خون ولادت. (غیاث اللغات) (آنندراج) (ناظم الاطباء). دم یعقب الولد؛ خونی که بر اثر نوزاد آید. (تعریفات) (از اقرب الموارد). خون زچگی. (از ناظم الاطباء). خونی که بعد از زادن ظاهر شود. (فرهنگ خطی). خونی که به سبب زاییدن از زاینده آید. خون که زن بیند در روزهای زادن. (یادداشت مؤلف). || جِ نفساء. رجوع به نفساء شود. || (مص) زچه شدن زن. (از منتهی الارب). زاج شدن. (دهار) (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). زاییدن زن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (یادداشت مؤلف). نفاسة. (منتهی الارب) (متن اللغة). نفساء شدن زن. (از اقرب الموارد). نَفَس. (متن اللغة). || حیض شدن زن. (از متن اللغة) (از بحر الجواهر). نفاسة. نَفَس. (متن اللغة). || گرانمایه گردیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج). رفیع و مرغوب شدن چیزی. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). نفاسة. نَفَس. (منتهی الارب) (متن اللغة) (اقرب الموارد). || زیاد شدن مال. نفاسة. نفس. (از متن اللغة). || خطیر و باقدر بودن چیزی. نفاسة. نفس. فهو نفیس و منفوس و منفس. (متن اللغة). || منافسة. (از اقرب الموارد). رجوع به منافسه شود.
کلمات همقافیه با «نفاس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اس» برای سرودن شعر