معنی نعیم
9 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) نعمت و ناز. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). ناز. (زمخشری) (مهذب الاسماء). آسایش. (مهذب الاسماء). نعمت و نیکی و دسترس و مال و ناز. (غیاث اللغات). فراخی مال. نعمت. تن آسانی. (منتهی الارب). خفض و دعة و مال و خوشی عیش و نعمت فراوان. (از متن اللغة): شادمان باد همه ساله و با ناز و نعیم دشمن و حاسد او مانده به تیمار و ندم. فرخی. از آن چندان نعیم این جهانی که ماند از آل ساسان وآل سامان.مجلدی. پرهیز کن از کسی که نشناسد دنیا و نعیم بی قرارش را.ناصرخسرو. از ملک دنیا به نعیم آخرت پیوست. (کلیله و دمنه). بیوفتادم از پای و کار رفت از دست ز کامرانی ماندم جدا و ناز و نعیم.سوزنی. تا از جمال مهد تو شروان جمال یافت قحطش همه نعیم و نیازش تنعم است. خاقانی. نعیم خطهٔ شیراز و لعبتان بهشتی ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را. سعدی. با تو یاران همه در ناز و نعیم من گنه کارم از آن می سوزم.سعدی. سرای دولت باقی نعیم آخرت است زمین سخت نگه کن چو می نهی بنیاد. سعدی. حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر می می خوری و طرهٔ دلدار می کشی.حافظ. || دهش. عطیه. (از منتهی الارب) (از آنندراج): نعیم دوست تو بی زوال است شراب نعمت تو بی خمار است.مسعودسعد. - نعیم اللََّه؛ دهش و عطیهٔ او تعالی. (منتهی الارب). عطیهٔ بسیار و فراوان خدا. (از متن اللغة). || نامی است از نام های بهشت. (یادداشت مؤلف از تفسیر ابوالفتوح ج ۲ ص ۱۸۹ چ ۱ تهران). بهشت. (آنندراج): مسکن و مستقر خواجه نعیم دگر است یک دو سال است که من دور بماندم ز نعیم. فرخی. ای سرای تو نعیم دگر و زائر تو سال و مه بی غم و دلشاد نشسته به نعیم. فرخی. یکی را نعیمی یکی را جحیمی. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۴). دیدی اندر صفای خود کونین شد دلت فارغ از جحیم و نعیم.ناصرخسرو. - اهل نعیم؛ بهشتی. اهل بهشت : امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضهٔ رضوان نکند اهل نعیم. سعدی. - بهشت نعیم : زمین ز گریهٔ ابر است چون بهشت نعیم هوا ز خندهٔ برق است چون کُهِ سینا. مسعودسعد. - جنت نعیم؛ بهشت ناز و نعمت. (مهذب الاسماء): رحمت کناد خدا بر او... و ساکن گرداند او را در جنت های نعیم. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۰). - جنةالنعیم؛ یکی از هفت بهشت. (یادداشت مؤلف).[ نُ عَ ] (اِخ) ابن حمادبن معاویةبن حارث الخزاعی المروزی، مکنی به ابوعبداللََّه، نخستین کسی است که به جمع «المسند» در حدیث پرداخت، وی در مرورود تولد یافت مدتی را در عراق و حجاز در جمع کردن احادیث گذراند، سپس به مصر رفت و در آنجا مقیم گشت، در عهد خلافت المعتصم او را به عراق آوردند تا بدین سؤال جواب گوید که «آیا قرآن مخلوق است؟» وی از جواب گفتن سرباز زد و بدان سبب در سامرا زندانی شد و به سال ۲۲۸ هـ . ق. در محبس وفات یافت. او راست: الفتن و الملاحم. (از الاعلام زرکلی ج ۹ ص ۱۴). رجوع به تهذیب التهذیب ج ۱۰ ص ۴۵۸ و المستطرف ص ۳۷ و میزان الاعتدال ج ۳ ص ۲۳۸ و تاریخ بغداد ج ۱۳ ص ۳۰۶ و هدیة العارفین ج ۲ ص ۳۹۷ شود.[ نُ عَ ] (اِخ) ابن قعنب بن عتاب بن حارث الریاحی الیربوعی، مکنی به ابوقران و ملقب به الواقعة، از فارسان و شاعران عهد جاهلیت است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۹ ص ۱۴ و النقائض ج ۱۸ ص ۷۱ و ۴۷۴ و جمهرة الانساب ص ۲۱۶ و معجم ما استعجم ص ۷۳۹ شود.[ نُ عَ ] (اِخ) ابن هبیرةبن شبل بن یثربی الشیبانی، از سرداران و شجاعان عرب است. وی با مختار ثقفی در نهضت کوفه همراه بود و در جنگ با شبث بن ربعی به سال ۶۶ هـ . ق. کشته شد. (از الاعلام زرکلی ج ۹ ص ۱۵). رجوع به الکامل ابن اثیر ج ۴ ص ۸۶ و جمهرة الانساب ص ۳۰۲ شود.[ نُ عَ ] (اِخ) ابن مسعودبن عامر الاشجعی، از صحابه است، وی در جنگ خندق نهانی نزد پیغامبر آمد و اسلام آورد و میان قبائل قریظه و غطفان و قریش که به جنگ با مسلمانان همرای شده بودند تفرقه و نفاق افکند. سپس در مدینه مقیم شد و در عهد خلافت عثمان در حدود سال ۳۰ هـ . ق. درگذشت و به روایتی در واقعهٔ جمل کشته شد. (از الاعلام زرکلی ج ۹ ص ۱۴) (تاریخ گزیده ص ۲۴۴). رجوع به طبقات ابن سعد ج ۴ ص ۱۹ و اسدالغابة ج ۵ ص ۳۳ و الاصابة ص ۸۷۸۱ شود.[ نَ ] (اِخ) محمد نعیم پنجابی، از پارسی گویان هندوستان است. رجوع به مقالات الشعراء ص ۸۱۹ شود.
کلمات همقافیه با «نعیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر