معنی نضو
5 بازدید
[ نَ ضْ وْ ] (ع مص) بیرون کشیدن جامه از کسی. (آنندراج) (منتهی الارب). کندن و دور کردن جامه از کسی. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). جامه برکشیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || برهنه کردن و بیرون کشیدن کسی را از جامه اش . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از المنجد). بیرون کشیدن کسی را از جامه اش. || انداختن و کندن جامه را از خود و کهنه کردن آن را. (از ناظم الاطباء). بیرون کردن جامه از تن. (یادداشت مؤلف). برکشیدن شمشیر. (آنندراج). شمشیر برکشیدن. (تاج المصادر بیهقی). بیرون کشیدن شمشیر را از نیام. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). نَضْیْ. (متن اللغة). || درگذشتن شمشیر. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || در رفتن و درگذشتن تیر. (آنندراج) (از متن اللغة). بگذشتن تیر. (تاج المصادر بیهقی). درگذشتن تیر. (از ناظم الاطباء). || پیشی گرفتن اسب. (آنندراج) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). سبقت گرفتن ستور بر دیگر ستوران در دویدن. (زوزنی). نُضیّ. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد). || بریدن شهرها و منازل. (آنندراج). قطع مسافت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی). طی کردن شهرها را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). || فرونشستن ورم اندام. (از منتهی الارب) (آنندراج). فرونشستن آماس اندام. (ناظم الاطباء). فرونشستن ورم جرح و خستگی. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). || فروخوردن آب در زمین. (از منتهی الارب) (آنندراج). فرورفتن آب در زمین. (از ناظم الاطباء). نشف. (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغة). || خشک شدن آب چاه و جز آن. (یادداشت مؤلف). زایل شدن خضاب. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). رفتن و محو شدن رنگ خضاب دست و پای و سر و ریش. (از آنندراج) (اقرب الموارد). بخصوص رفتن رنگ خضاب سر و ریش است. (آنندراج) (از المنجد) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة). بعضی آن را مخصوص به خضاب سر و ریش گفته اند و بعضی دیگر در خضاب دست و پای و سر و ریش گفته اند. (ناظم الاطباء). رفتن رنگ. (یادداشت مؤلف). نُضُوّ. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغة).[ نُ ضُ وو ] (ع مص) دررفتن و درگذشتن تیر. || برکشیدن شمشیر. (از منتهی الارب). || رفتن و محو شدن رنگ خضاب دست و پای و سر و ریش، یا بخصوص رفتن رنگ خضاب سر و ریش است. (منتهی الارب). رجوع به نَضْوْ شود. || بیرون کشیدن جامهٔ کسی. (منتهی الارب). || پیشی گرفتن اسب. (منتهی الارب). نُضیّ. (متن اللغة).[ نِ ضْ وْ ] (ع ص، اِ) آهن لگام. (آنندراج) (منتهی الارب). آهن لگام و دهنه. (ناظم الاطباء). آهن لگام، بدون دوال. (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). || لاغر از شتر و جز آن. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ستور لاغر. (یادداشت مؤلف). حیوان لاغر، که گوئی از گوشت برهنه کرده شده است. (از المنجد). آن اشتر که از بسیاری رفتن لاغر شده باشد. (از متن اللغة) (مهذب الاسماء). اشتر لاغرشده از رنج سفر. (دهار). ج، انضاء، تأنیث آن نضوة است. (آنندراج) (المنجد). || جامهٔ کهنه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). جامهٔ فرسوده. (از المنجد). ج، انضاء. || تیر قمار تنک سبک. (منتهی الارب) (آنندراج). تیر قمار تنک. (ناظم الاطباء). قدح دقیق. (از متن اللغة). قدح رقیق. تیر قمار نازک. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || تیر تباه شده از کثرت رمی. (منتهی الارب) (آنندراج). تیری که از بسیاری انداختن تباه شده باشد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). || نضوالسهم؛ تنهٔ تیر. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). یعنی از پیکان تا پیه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «نضو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضو» برای سرودن شعر