معنی نصر

معنی واژه نصر

7 بازدید
[ نَ صَ ] (ع اِ) فتح. پیروزی. نَصر. رجوع به نصر شود: تا که به گیتی مدد است از طرب تا که به عالم نصر است از ظفر از طرب آباد مدد بر مدد در ظفرآباد نصر بر نصر.معزی (از آنندراج).
[ نَ ] (ع اِ) یاری. عون. مظاهرت. نصرت. یاری گری. (یادداشت مؤلف). یاری. نصرت. (ناظم الاطباء). اعانت کسی را بر خصمش. (از متن اللغة). || اعانت مظلوم. (از متن اللغة). || پیروزی. (یادداشت مؤلف). فتح. نصرت. (ناظم الاطباء). ظفر: تیغ تو نه ماهه بود حامله از نه فلک لاجرمش فتح و نصر هست بنات و بنین. خاقانی. تیغش جبریل رنگ باد و پر از فتح و نصر خانهٔ اهریمنان زیر و زبر درشکست. خاقانی. || عطاء. (متن اللغة). || مطر. باران. (از المنجد) (از متن اللغة). || (ص) یاریگر. (منتهی الارب) (آنندراج). ناصر. (اقرب الموارد) (المنجد). رجل نصر؛ مرد یاری گر. (ناظم الاطباء). نُصَر. (متن اللغة). واحد و جمع در وی یکسان است. (منتهی الارب). رجل نصر و قوم نصر. (اقرب الموارد) (المنجد). || جِ ناصر. (از منتهی الارب). رجوع به ناصر شود. || (مص) یاری دادن. (غیاث اللغات) (منتهی الارب) (آنندراج) (از متن اللغة). یاری کردن. (تاج المصادر بیهقی) (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰) (زوزنی) (از ناظم الاطباء). اعانت کردن. (از اقرب الموارد). یاری دادن کسی را بر دفع ناملایمی یا رد دشمنی. (از المنجد). نصرة. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). نصور. (ناظم الاطباء) (از قاموس از اقرب الموارد). نیرو دادن کسی را. (از ناظم الاطباء). اعانت کردن و تقویت کردن کسی را در مقابل دشمنش. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). اعانت کردن کسی را بر خصمش. (از المنجد). || رهانیدن کسی را. (آنندراج). خلاص کردن. (از ناظم الاطباء). رهانیدن کسی را از دیگری. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از المنجد). نجات دادن و خلاص کردن. (از متن اللغة). نجات دادن و رهانیدن کسی از چنگ دشمنش. (از اقرب الموارد). || حدود خدا را حفظ کردن و فرمان او را رعایت کردن و به احکامش عمل کردن. (از متن اللغة). || عطا دادن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (از المنجد). عطا کردن و روزی دادن کسی را. (از متن اللغة). || به همه زمین باران رسیدن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || باران باریدن. (تاج المصادر بیهقی). باریدن و سیراب کردن باران زمین را. (از متن اللغة). کمک کردن [ باران زمین را ] در سرسبز شدن و نبات رویانیدن، و در این معنی باران ناصر است و زمین منصورة. (از متن اللغة). || نصرالبلاد، اتاها. (اقرب الموارد) (از متن اللغة).
[ نُ صَ ] (ع ص) یاری کننده. (ناظم الاطباء). ناصر. (اقرب الموارد) (المنجد) (متن اللغة). نصیر. نَصر. (متن اللغة).
[ نَ صْ صَ ] (ع اِ) اسم صنم است. (از متن اللغة).
[ نُ صْ صَ ] (ع ص، اِ) جِ ناصر به معنی یاری دهندگان. (غیاث اللغات).
[ نَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن نصربن ابراهیم بن داود النابلسی المقدسی مکنی به ابوالفتح و معروف به ابن ابی الحافظ و المقدسی، از مشایخ شافعیان شام است، اصل وی از نابلس است، وی به سال ۳۷۷ هـ . ق. تولد یافت و در حدود بیست سالگی در پی آموختن فقه آهنگ سفر کرد و در صور و صیدا و غزه و دیاربکر و دمشق و بیت المقدس و مکه و بغداد علم آموخت، در دمشق با امام محمد غزالی ملاقات کرد. وی با محصولی که از ملک خویش در نابلس داشت امرار معاش می کرد و از کسی چیزی قبول نمی نمود. از تصنیفات اوست: الحجة علی تارک المحجة، در حدیث و در فقه و الامالی و التهذیب و الکافی و التقریب و الفصول. وفات وی به سال ۴۹۰ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۶). و نیز رجوع به هدیة العارفین ج ۲ ص ۴۹۰ و تبیین کذب المفتری ص ۲۸۶ و طبقات المصنف ص ۶۴ و الانس الجلیل ج ۱ ص ۲۶۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) (الـ ...) نام سورهٔ صد و دهمین است از قرآن مجید، و آن مکیه یا مدنیه است و پس از سورهٔ کافرون و پیش از سورهٔ تبت واقع شده و سه آیت است و بدین آیت آغاز می شود: اذا جاء نصراللََّه والفتح.
[ نَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن نصر ملقب به شمس الملک از امرای ماوراءالنهر است. وی در قرن پنجم می زیست و امیری دانشمند و کاردان و خطیبی فصیح البیان بود، قرآنی به خط خوش نوشت، و علاوه بر تدریس و املاء حدیث، بر منابر بخارا و سمرقند به فصاحت ایراد خطبه میکرد. وی به سال ۴۹۲ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۷). و نیز رجوع به طبقات سبکی و سیرالنبلاء ج ۱۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن ابوالفرج حصری ملقب به برهان الدین و مکنی به ابوالفتح و مشهور به حصری محدث است. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن اسماعیل سامانی. رجوع به نصر سامانی (امیر...) شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن طاهربن خلف مکنی به ابوالفضل از نوادگان عمرولیث صفاری است، وی از طرف سلطان محمود غزنوی حکومت سیستان یافت و به سال ۴۶۵ هـ . ق. درگذشت. رجوع به تاریخ گزیده چ نوائی حاشیهٔ ص ۳۷۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن اسدبن سامان خدا، وی به سال ۲۵۰ هـ . ق. به جانشینی پدرش به حکومت فرغانه و سمرقند منصوب گشت و در سال ۲۶۶ به فرمان المعتضد خلیقهٔ عباسی به امارت سرتاسر ماوراءالنهر رسید و در سال ۲۷۹ درگذشت و برادرش اسماعیل بن احمد سامانی جانشین وی گشت . (از تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا، ج ۱ ص ۲۰۴ و ۲۰۵). مؤسس دولت سامانیان در ماوراءالنهر است، اصل وی از خراسان است، از خاندان ایرانی معروفی که نسبت به ساسانیان می رساندند، جد بزرگ وی سامان در خدمت ابومسلم خراسانی بود و پس از سامان پسرش اسد جانشین او شد و در عهد خلافت هارون الرشید درگذشت، اسد را چهار پسر بود به نام های احمد و نوح و یحیی و الیاس. احمد به حکومت فرغانه رسید و نوح بر سمرقند و یحیی بر چاچ و اشروسنه و الیاس بر هرات امارت یافتند. احمد خوش رفتارترین برادران بود و چون به سال ۲۵۰ در فرغانه درگذشت، هفت پسر از او باقی ماند که از آن جمله نصر به جانشینی پدر فرمانروای سمرقند و چاچ و فرغانه شد و خلیفهٔ عباسی المعتمد باللََّه امارت او را بر ماوراءالنهر به سال ۲۶۱ تأیید کرد. بخارا و غزنه هم به قلمرو او افزوده گشت. وی پادشاهی بخرد و متدین و ادیب و شاعر بود. (از اعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۷). و نیز رجوع به مقدمهٔ ابن خلدون ج ۴ ص ۳۳۳ و الکامل ابن اثیر ج ۷ ص ۱۵۱ و النجوم الزاهرة ج ۳ ص ۸۳ و تاریخ گزیده ص ۳۷۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن احمد سمرقندی مکنی به ابواللیث، او راست: شرح الجامع الکبیر محمدبن حسن شیبانی. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه بن البطرالقاری، مکنی به ابوالخطاب متولد به سال ۳۹۸ هـ . ق.، محدث است. وی به سال ۴۹۴ درگذشته. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن مأمون بصری، مکنی به ابوالقاسم، و معروف به الخبزارزی یا خبزرزی، شاعر غزلسرای امی قرن چهارم است، وی در بصره دکان داشت و در حالی که نان برنجی می پخت و می فروخت، غزل می سرود و مردم را گرد خود جمع می کرد و از حال و گفتار خود به تعجب وامی داشت. سپس کار شعرش بالا گرفت و صاحب دیوانی شد، او را به بغداد بردند و در آنجا ساکن گشت داستانهای دلنشینی از او نقل کرده اند. وی به سال ۳۲۷ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۷). و نیز رجوع به المنتظم ج ۶ ص ۳۲۹ و النجوم الزاهرة ج ۳ ص ۲۷۶ و شذرات الذهب ج ۲ ص ۲۷۶ و وفیات الاعیان ج ۲ ص ۱۵۳ و تاریخ بغداد ج ۱۳ ص ۲۹۶ و یتیمةالدهر ج ۲ ص ۱۳۳ و ارشادالاریب ج ۷ ص ۲۰۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن احمدبن نصربن عبدالعزیز الکندی، مکنی به ابومحمد و معروف به نصرک. از ائمهٔ محدثان است، به سال ۲۲۳ هـ . ق. در بغداد تولد یافت سپس به دعوت امیر خالدبن احمد الذهلی، حکمران بخارا بدان دیار رفت و در آنجا اقامت گزید و کتاب المسند را در حدیث به نام وی تصنیف کرد، و به سال ۲۹۳ هـ . ق. در همانجا وفات یافت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۷). و نیز رجوع به تاریخ بغداد ج ۱۳ ص ۲۹۳ و تذکرةالحفاظ ج ۲ ص ۲۲۳ و البدایة و النهایة ج ۱۱ ص ۱۰۱ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن احمد یُوَیّی، شاعری است از مردم ساوه، و حافظ ابوطاهر سلفی بعض اناشید از وی روایت کند. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن الازدبن الغوث از بنی کهلان، جد جاهلی یمنی است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۸ و جمهرةالانساب ص ۳۵۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن اوس طائی مکنی به ابوالمنهال، محدث است و وکیع از او روایت کند. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن الحسن الهیتی دمشقی، از شاعران قرن ششم عرب است. عماد اصفهانی وی را در دمشق ملاقات کرده است. وی بعد از سال ۵۶۵ درگذشته. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۹ و نیز رجوع به خریدةالقصر، قسم شعراء الشام ص ۲۳۰ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن ببرویه، محدث است و از اسحاق بن شاذان روایت کند. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن حبیب المهلبی، وی به فرمان هارون الرشید حکومت افریقا را داشت. و بعد از سال ۱۷۷ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۹ و الولاة و القضاة ص ۱۱۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) (خواجه امام...) ابن حسن، او راست: محاسن الکلام در علم بدیع. رجوع به ترجمان البلاغهٔ رادویانی ص ۱۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن حکم بن زیاد الیاسری مکنی به ابومنصور، محدث است. (یادداشت مؤلف). نیز رجوع به ابومنصور نصر شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن حمدان بن حمدون التغلبی العدوی، مکنی به ابوالسرایا، از امرای بنی حمدان است، به سال ۳۱۸ هـ . ق. به امارت موصل رسید و با خوارج جنگید القاهر باللََّه عباسی وی را به بغداد خواند و به منادمت خویشتن مخصوص گردانید و سرانجام به خاطر کنیزکی او را به سال ۳۲۲ بکشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۹). و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج ۸ ص ۶۸ به بعد شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن خزیمة العبسی، از شجاعان عرب و از یاران زیدبن علی است و در جنگی که طرفداران زید با بنی امیه درپیوسته بودند به دست یکی از سواران بنی عبس به نام نائل بن فروة مجروح شد و پس از آنکه نائل را بکشت خود نیز بر اثر خون روی بسیار درگذشت. امویان جسد او و زید را به کوفه آوردند و بر دار کردند. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۳۹). و نیز رجوع به مقاتل الطالبیین ص ۱۳۸ و تاریخ طبری ذیل حوادث سال ۱۲۲ هـ . ق. و الکامل ابن اثیر ج ۵ ص ۹۰ و مختصرالفرق بین الفرق ص ۳۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) (امیر...) ابن خلف مکنی به ابوالفضل، پادشاه سیستان است. به سال ۴۶۰ هـ . ق. تولد یافت و در ۴۸۲ به امارت رسید و قریب هشتاد سال حکمرانی کرد و به سال ۵۵۹ درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۰). و نیز رجوع به مرآةالجنان ج ۳ ص ۳۴۲ و شذرات الذهب ج ۴ ص ۱۸۸ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن درهم بن نصربن رافع، از نوادگان نصربن سیار است، پس از پدر، او و برادرش صالح حکومت سیستان یافتند و چون یعقوب لیث بر ایشان خروج کرد به کابل فرار کردند و از پادشاه آنجا رتبیل مدد خواستند و سرانجام به دست یعقوب کشته شدند. رجوع به تاریخ گزیده ص ۳۷۰ و ۳۷۱ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن رشیدالدوله محمود ملقب به جلال الدوله، رجوع به نصربن محمود المرداسی و نیز رجوع به تاریخ الخلفاء صفحهٔ مقابل ص ۱۰۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن دُهمان، از معمرین عهد جاهلیت و از رؤسای بنی غطفان است و به روایت ابن الجوزی ۱۹۰ سال زیسته است و در عرب اعجوبه ای چون او نیامده. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۴۳۰ و کتاب المعمرین ص ۶۳ و منتخبات فی اخبارالیمن ص ۱۱۱ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن ربیعةبن عمرو قحطانی، از بنی نمارةبن لخم، جد سلسلهٔ بنی نصر از ملوک لخیمة است -که بدان دولت مناذره نیز گویند -اول کسی که از احفاد وی به پادشاهی رسید عمروبن عدی بن نصربن ربیعة بود که پادشاهی حیره و بادیةالعراق در دست فرزندان وی بماند و آنان دست نشاندگان سلاطین ایران بودند و تا زمان ظهور اسلام حکمرانی کردند و آخرین ایشان منذربن نعمان بود. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۰ و مقدمهٔ ابن خلدون ج ۲ ص ۲۶۹ و الکامل ابن اثیر ج ۱ ص ۱۷۴ و نهایت الارب قلقشندی ص ۳۴۶ و جمهرةالانساب ص ۳۹۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن سبا، عبدالشمس بن یشجب بن یعرب، از سلاطین جاهلی و از ملوک بنی حمیر در سرزمین یمن است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۴۳۱ و المحبر ابن کلبی ص ۳۶۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن زهران بن کعب ازدی، جد جاهلی یمنی است. بنی دهمان و بنی عیمان از نسل وی اند. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۴۳۱ و جمهرة الانساب ص ۳۶۱ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن سیاربن رافع بن حَرّی بن ربیعة الکنانی، متولد سال ۴۶ هـ . ق.، شیخ مضریان خراسان و از شاعران و خطیبان عرب و والی بلخ بود و به سال ۱۲۰ بعد از وفات اسدبن عبداللََّه القسری به ولایت خراسان منصوب گشت و در مرو مقام کرد. در ماوراءالنهر جنگید و قلعه ها گشود و غنیمت ها گرفت. و چون دعوت عباسیان در ایام او در خراسان قوت یافت مروانیان را از دعوت بنی عباس باخبر کرد و از پیشرفت کار عباسیان برحذر داشت، اما کسی به اخطار و تحذیر او توجهی نکرد، تا سرانجام ابومسلم بر خراسان استیلا یافت و نصر بناچار از مرو بیرون آمد (در سال ۱۳۰) و به نیشابور رفت، ابومسلم قحطبةبن شبیب را به تعقیب او فرستاد، نصر به قومس رفت و از ابن هبیره که در واسط بود و از بنی مروان شام استمداد کرد، و به انتظار رسیدن کمک، در بیابان بین ری و همدان بیمار گشت. و در ساوه به سال ۱۳۱ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۱ و تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا ج ۱ ص ۱۴ و ۱۵ و روضةالصفا ج ۳ ص ۱۲۷ و حبیب السیر ج ۲ ص ۱۸۸ و تاریخ گزیده ص ۲۸۸). و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج ۵ ص ۱۴۸ و مقدمهٔ ابن خلدون ج ۳ ص ۱۲۵ و البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۸ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن سبکتکین. رجوع به نصربن ناصرالدین شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن شبث العقیلی ، از متعصبان عرب است، وی در ولایت کیسوم (در شمال حلب) اقامت داشت و چون هارون الرشید درگذشت و بین امین و مأمون نزاع برخاست و امین کشته شد، نصر از بیعت با مأمون سرباز زد و در کیسوم قیام کرد و بر بلاد مجاور خود استیلا یافت و گروه کثیری از اعراب بر او جمع آمدند و او از رود فرات گذشت و به طرف مشرق پیش رفت. وی نه به آل علی ارادتی داشت و نه مایل به بیعت با امویان بود و نه به عباسیان تسلیم می شد، بیعت مأمون را نمی پذیرفت به بهانهٔ آن که عباسیان عجم را بر عرب مسلط کرده اند، مأمون به سال ۲۰۶ هـ . ق. عبداللََّه بن طاهر را به سرکوبی نصر فرستاد و عبداللََّه وی را در کیسوم محاصره و سرانجام اسیرش کرد و به بغداد نزد مأمون فرستاد (به سال ۲۱۰ هـ . ق.) بعد از این سال دیگر از سرگذشت وی خبری به دست نیست. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۲ و الکامل ابن اثیر ج ۶ ص ۱۰۱ به بعد و جمهرةالانساب ص ۲۷۴ و الولاة و القضاة ص ۱۸۰ و رغبةالآمل ج ۲ ص ۱۸۰ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن طمغاج خان ابراهیم بن نصر، مکنی به ابوالحسن و ملقب به شمس الملک و نصیرالدوله و ناصرالدین، از ملوک آل خاقان و ممدوح عمعق بخارائی است، وی در ۴۶۰ هـ . ق. به سلطنت رسید و قبل از سال ۴۷۱ و به قولی در سال ۴۷۲ درگذشت. (از تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا ج ۲ ص ۵۳۸).
[ نَ ] (اِخ) ابن صالح بن مرداس الکلابی، مکنی به ابوکامل و ملقب به شبل الدولة، یا شهاب الدوله، دومین امیر از امرای بنی مرداس حلب است، وی به سال ۴۲۰ هـ . ق. پس از کشته شدن پدرش اسدالدوله صالح، در جنگ با فاطمیان مصر به امارت حلب رسید و با رومیان انطاکیه جنگید و بر آنان غلبه کرد، سرانجام در جنگ با سپاهی که خلیفهٔ فاطمی المستنصر به سوی او فرستاده بود به سال ۴۲۹ هـ . ق. کشته شد. (از تاریخ الخلفاء ص ۱۰۳ و الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۲). و نیز رجوع به الکامل ابن اثیر ج ۹ ص ۷۹ و زبدةالحلب ج ۱ ص ۲۳۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن، خلیفهٔ مسلمان قرطبه، و معاصر قسطنطین هفتم امپراطور بیزنطیه است، و امپراطور نسخه ای از کتاب «دیسقوریدوس» را بدو فرستاد و او به ترجمهٔ آن امر کرد و سپس کسی را که به زبان یونانی نیک مسلط باشد از امپراطور درخواست و او «نقولاالاهب» [ را ] به قرطبه فرستاد و نقولا با علمای مسلمان آن ترجمه را اصلاح کردند. (یادداشت مؤلف).
[ نَ ] (اِخ) ابن عاصم اللیثی، یا نصربن عاصم الدوئلی از نخستین واضعان علم نحو عربی است. وی به سال ۸۹ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۳ و طبقات النحویین و اللغویین زبیدی ج ۲ ص ۲۱ و ارشادالاریب یاقوت، ج ۷ ص ۲۱۰ و بغیةالوغاة ص ۴۰۳ و تاریخ ادبیات در ایران، دکتر صفا ج ۱ ص ۱۲۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن اسماعیل بن علی الفزاری، مکنی به ابوالفتح، از ادبای عرب و از مردم اسکندریه است، سفری به بغداد کرد و از آنجا به اصفهان رفت و گویا در همین شهر به سال ۵۶۱ هـ . ق. درگذشته باشد. او راست کتاب: اسماء البلدان و الامکنة و الجبال و المیاه. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۳ و بغیةالوغاة ص ۴۰۳ و خریدة القصر ج ۲ ص ۲۲۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عبدالرزاق بن شیخ عبدالقادر گیلانی بغدادی، مکنی به ابوصالح و ملقب به قاضی القضاة، نخستین قاضی مذهب حنبلی است، خلیفه الظاهر بامراللََّه وی را این منصب داد و حکم او را بر اوقاف عامه و اوقاف مدارس شافعیان و حنفیان و غیره روان کرد. و چون المستنصرباللََّه به جای پدر نشست وی را از قاضی القضاتی برداشت، اما تا پایان عمرش او را معزز و محترم داشت، وی به سال ۶۳۳ هـ . ق. درگذشت و در جوار امام احمد حنبل مدفون گشت. تولد وی در سال ۵۶۴ بود. او راست: ارشادالمبتدئین در فقه، مجالس فی الحدیث، و اربعون حدیثا. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۳). و نیز رجوع به الشذرات الذهب ج ۵ ص ۱۶۱ و ذیل طبقات الحنابله ج ۲ ص ۱۸۹ به بعد و الحوادث الجامعه ص ۸۶ و مرآةالجنان ج ۴ ص ۸۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالقوی اللخمی اسکندری ازهری، مکنی به ابوالفتوح و معروف به ابن قلاقس، از ادیبان و شاعران عرب است، به سال ۵۳۲ هـ . ق. در اسکندریه تولد یافت سپس به قاهره آمد و از آنجا به عدن و یمن سفر کرد و به سال ۵۶۷ در عیذاب درگذشت. او راست: دیوان اشعار و دیوان ترسّل و مواطرالخواطر و الزهرالباسم. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۴ و خریدةالقصر، باب شعراء مصر ج ۱ ص ۱۴۵ و کتاب الروضتین ج ۱ ص ۲۰۵ و وفیات الاعیان ابن خلکان ج ۲ ص ۱۵۶ و ارشاد الاریب ج ۷ ص ۲۱۱ و دایرة المعارف الاسلامیة ج ۱ ص ۲۶۴ و البدایة و النهایة ج ۱۲ ص ۲۶۹ و معجم البلدان ج ۴ ص ۱۱۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن احمد فارسی شیرازی، مکنی به ابوالحسین، از علمای قرائت است، در مصر مقام و مسند داشت او راست: الجامع، در قرائت های دهگانه. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۳). و نیز رجوع به غایةالنهایة ج ۲ ص ۳۳۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه، مکنی به ابومالک و معروف به کیدر، در اواخر عهد مأمون عباسی به سال ۲۱۷ هـ . ق. والی مصر شد و تا اوایل زمان المعتصم باللََّه نیز همین منصب را داشت، به سال ۲۱۹ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۴ و النجوم الزاهرة ج ۲ ص ۲۱۸ و الولاة و القضاة ص ۱۹۳ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن علی بن محمد شیرازی فارسی فسایی، مکنی به ابوعبداللََّه مشهور به ابن ابی مریم، دانشمند و ادیب و خطیب قرن ششم است. او راست: تفسیر قرآن و شرح الایضاح و الموضح که به سال ۵۶۲ هـ . ق. تألیف کرده است وفات وی بعد از سال ۵۶۵ اتفاق افتاده است. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۷). و نیز رجوع به ارشادالاریب ج ۷ ص ۲۱۰ و غایةالنهایة ج ۲ ص ۳۳۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) (امیر...) ابن علی بن مقلدبن نصربن منقذالکنانی، مکنی به ابوالمرهف و ملقب به عزالدولة، بعد از وفات پدرش به سال ۴۷۹ به امارت شیزر (در نزدیکی حماة) رسید و به سال ۴۹۱ درگذشت وی امیری شاعر و ادیب بود. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۷). و نیز رجوع به کتاب الروضتین ج ۱ ص ۱۱۱ و النجوم الزاهرة ج ۵ ص ۱۶۳ و مفرج الکروب ج ۱ ص ۱۸ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن عمران بن عصام (یا عاصم)بن واسع الضبعی، ملقب به ابوجمرة، از ثقات محدثین قرن دوم است، از مردم بصره بود، اما در نیشابور اقامت داشت و از آنجا به مرو رفت و به همراهی یزیدبن مهلب به خراسان رفت و در سرخس مقیم شد و در همان جا به سال ۱۲۸ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۸). و نیز رجوع به النجوم الزاهرة ج ۱ ص ۲۹۵ و تهذیب التهذیب ج ۱۰ ص ۴۳۱ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن علی، ایلک خان، از امرای آل افراسیاب است وی به سال ۳۸۹ در عهد سلطنت عبدالملک سامانی شهر بخارا را فتح و تصرف کرد. رجوع به تاریخ ادبیات ایران دکتر صفا ج ۲ ص ۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن قُعَیْن بن حارث بن ثعلبة از بنی خزیمة، از عدنان، جدّی جاهلی است. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۸). و رجوع به نهایت الارب، قلقشندی، ص ۳۴۶ و جمهرةالانساب ص ۱۸۳ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن مالک بن حسل بن عامربن لؤی، از قریش، جدّی جاهلی است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۸ و جمهرةالانساب ص ۱۵۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن ابراهیم سمرقندی، مکنی به ابواللیث و ملقب به امام الهدی، از ائمهٔ مذهب حنفی و از دانشمندان و متصوفین قرن چهارم است. او راست: تفسیر قرآن، عمدةالعقاید، بستان العارفین، خزانةالفقه، تنبیه الغافلین، فضایل رمضان، شرح الجامع الصغیر، عیون المسائل، دقایق الاخبار فی بیان اهل الجنة و اهوال النار، مختلف الروایه، شرعةالاسلام، النوازل من الفتاوی، تفسیر جزء عم یتساءَلون، و رساله ای در اصول الدین. وی به سال ۳۷۳ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۸). و نیز رجوع به الفوائدالبهیه ص ۲۲۰ و الجواهرالمضیئة ج ۲ ص ۱۹۶ و کشف الظنون ص ۴۴۱ و خزاین الاوقاف ص ۲۲ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن یعقوب طوسی عطار، مکنی به ابوالفضل، از علمای حدیث است، به عراق و مصر و شام و حجاز سفر کرد و احادیثی که پیش از او دیگران جمع نکرده بودند گردآورد و کتابی در این مورد تصنیف کرد. به سال ۳۸۴ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۹ و نیز رجوع به النجوم الزاهرة ج ۴ ص ۱۶۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن جهان موصلی مکنی به ابوجعفر فقیه است و دیوان شعری هم به عربی دارد. (یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم).
[ نَ ] (اِخ) ابن محمدبن مقلد القضاعی الشیزری، مکنی به ابوالفتح، و ملقب به مرتضی الدین، از فضلا و شعرای قرن ششم مصر است. وی بر تربت امام شافعی در مصر مدرسی می کرد و به سال ۵۹۸ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۹). و نیز رجوع به وفیات الاعیان ج ۱ ص ۱۳۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن محمدالفقیه بن محمدالشیخ بن یوسف، مکنی به ابوالجیوش و معروف به ابن نصر، چهارمین ملوک نصریهٔ اندلس است. وی با توطئه ای برادرش را خلع کرد و بر جای او در سال ۷۰۸ هـ . ق. به سلطنت نشست و سرانجام به سال ۷۱۳ یکی از عموزادگانش بر او شورید و خلعش کرد، وی به سال ۶۸۶ تولد یافت و به سال ۷۲۲ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۴۹ و نیز رجوع به اللمحةالبدریة ص ۵۷ و اعمال الاعلام، قسم ثانی ص ۳۳۹ و الدرر الکامنة ج ۴ ص ۳۹۲ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن محمودالمرداسی، از امرای حلب است. به سال ۴۶۷ هـ . ق. بعد از فوت پدرش به امارت حلب رسید و یک سال بعد (۴۶۸) به دست ترکان کشته شد. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۰). و نیز رجوع به شذرات الذهب ج ۳ ص ۳۲۹ و تاریخ ابی الفداء ج ۲ ص ۱۹۳ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن مزاحم بن سیارالمنقری التمیمی الکوفی، مکنی به ابوالفضل، از مورخان شیعه است، در کوفه شغل عطاری داشت. سپس در بغداد ساکن شد، او راست: الغارات، الجمل، مقتل الحسین، اخبارالمختار الثقفی، المناقب، وقعة صفین، اخبار محمدبن ابراهیم و ابی السرایا. وی به سال ۲۱۲ هـ . ق. درگذشت. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۰ و ارشاد الاریب ج ۷ ص ۲۱۰ و تاریخ بغداد ج ۱۳ ص ۲۸۲ و الفهرست ابن ندیم ص ۹۳ و الذریعة ج ۱ ص ۳۴۷ و روضات الجنات ص ۷۳۲ و مقاتل الطالبیین ص ۵۳۳ و میزان الاعتدال ج ۳ ص ۲۳۲ و لسان المیزان ج ۶ ص ۱۵۷ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن معاویةبن بکربن هوازن، از قبیلهٔ عدنان و جدّی جاهلی است. رجوع به الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۰ و نهایت الارب ص ۳۴۷ و جمهرة الانساب ص ۲۵۸ و معجم ما استعجم ص ۹۶۲ و التنبیه الاشراف ص ۲۲۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن منصوربن حسن بن جوشن النمیری، مکنی به ابوالمراهف از امیرزادگان عرب و از شعرای مشهور قرن ششم است. در رافقه به سال ۵۰۱ هـ . ق. تولد و در شام پرورش یافت و در سن چهارده سالگی به آبله مبتلا شد و بینائیش نقصان یافت و به عزم معالجه به بغداد رفت و در آنجا ساکن گشت و به حفظ کردن قرآن و تفقه در مذهب حنبلی پرداخت. سرانجام بر اثر بیماری دیگری بکلی نابینا گشت. و به سال ۵۸۸ هـ . ق. در بغداد وفات یافت، وی زاهدی پرهیزگار بود، از اشعار او دیوانی باقی مانده است. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۱). و نیز رجوع به وفیات الاعیان ابن خلکان ج ۲ ص ۱۵۶ و البدایة و النهایة ج ۱۲ ص ۳۵۳ و النجوم الزاهرة ج ۶ ص ۱۱۸ و نکت العمیان ص ۳۰۰ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن ناصرالدین سبکتکین، سپهسالار خراسان بود از قبل برادرش سلطان محمودبن سبکتکین، وی به سال ۴۱۲ درگذشت. به روایتی فردوسی و عنصری به وساطت این امیر به دربار سلطان محمود غزنوی راه یافتند. (از تاریخ ادبیات ایران، دکتر صفا ج ۱ ص ۲۶۶).
[ نَ ] (اِخ) ابن هارون نصرانی در سلطنت عضدالدوله به منصب وزارت رسید «در باب تعمیر کلیسیاها و معابد نصاری و ترسایان سعی موفور بجای آورد و چون عضدالدوله به رحمت حق... پیوست و پسرش ابوالفوارس بر تخت سلطنت نشست به قتل نصربن هارون مبادرت نمود». (تاریخ الخلفاء، ص ۱۱۸). و نیز رجوع به تاریخ ادبیات ایران، دکتر صفا ج ۱ ص ۲۳۳ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن هرمز سمرقندی، کاتب ابوعلی سعید و جانشین او در ریاست مقالصه [ فرقه ای از مانویه ] بود. (یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم).
[ نَ ] (اِخ) ابن یعقوب الدینوری، مکنی به ابوسعد، از ادبا و منشیان بزرگ قرن چهارم و پنجم است. در نیشابور متصدی عمل فرض و اعطاء بود با صاحب بن عباد معاصر بود و مکاتبه داشت. و سلطان محمود غزنوی انشاء پاسخ نامه های القادر باللََّه خلیفهٔ عباسی را بدو محول می داشت، وی به سال ۴۱۰ هـ . ق. درگذشت. او راست: روائع التوجیهات من بدایع التشبیهات، ثمارالانس فی تشبیهات الفرس، و التعبیرالقادری که برای القادر باللََّه تصنیف کرده است . (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۳). و نیز رجوع به یتیمةالدهر ج ۴ ص ۲۷۴ و کشف الظنون ص ۴۱۷ و ۵۳۲ و ۹۱۴ و مفتاح الکنوز ج ۱ ص ۱۲۹ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابن یوسف، صاحب کسائی، از اوست: کتاب الابل، و کتاب خلق الانسان. (یادداشت مؤلف از الفهرست ابن الندیم).
[ نَ ] (اِخ) ابوالجیوش، چهارمین امرای بنی نصر غرناطه است، وی از سال ۷۰۸ تا ۷۱۳ هـ . ق. حکمرانی کرد. رجوع به تاریخ الخلفاء ص ۲۴ شود.
[ نَ ] (اِخ) ابوکامل شهاب الدوله، رجوع به شهاب الدوله نصر شود.
[ نَ ] (اِخ) ظهیرالدین (امیر...) السموری سجزی. از رجال دربار غوریه و از شعرای قرن ششم است، فخرالدین مبارکشاه معاصر و ممدوح وی بوده است. او راست: هر که چون گل به زر فریفته شد در عمل آب روی داد به باد دست کوتاه باش و راد چو سرو تا سرافراز باشی و آزاد. * گر در میان شغل مرا دستگاه نیست از راستیم دان که نه افزون نه کاسته ست می خواستم که خواسته ای باشد و نبود آری نه خواسته همه کس را بخواسته ست. * سین یافت تاج سر چو کژی دارد و الف بی دستگاه ماند از ایرا که راست است. رجوع به لباب الالباب چ سعید نفیسی ص ۱۲۰ شود.
[ نَ ] (اِخ) عبداللََّه بن سعید قرمطی، مکنی به ابوغانم و مشهور به نصر از زعمای قرامطه است، در آغاز در قریهٔ زابوقهٔ عراق معلم اطفال بود، سپس به زکرویةبن مهرویهٔ قرمطی پیوست و از پیروان او شد، و خود را نصر نامید، و قبیله ای از بنی کلب را با خود همراه و آهنگ تسخیر شام کرد و در سر راهش به شهر بصره فرود آمد و سران آنجا را بکشت، سپس به طبریه رفت و مرتکب قتل و فجایع شد، سرانجام فراری و کشته شد. (از الاعلام زرکلی ج ۴ ص ۲۲۲).
[ نَ ] (اِخ) محمد نصراللََّه شیرازی (ملا...) به روایت نصرآبادی در معما دستی داشته است، او راست در معمائی به اسم باب صادق: دوشینه پیش زلفت وقت گره گشائی باد صبا مکرر میکرد خودنمائی. رجوع به تذکرهٔ نصرآبادی ص ۵۰۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) نظام الدوله نصر، از امرای بنی مروان دیاربکر است وی پس از نصرالدوله احمد به سال ۴۵۳ به حکمرانی دیاربکر رسید و تا سال ۴۷۲ حکومت کرد. (از تاریخ الخلفاء ص ۱۰۷).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید