معنی واژه نصب کردن
5 بازدید
[ نَ کَ دَ ] (مص مرکب) برنشاندن. (ناظم الاطباء). نشاندن. گماردن. گماشتن. واداشتن. گذاشتن. برگماریدن. برگماشتن. منصوب کردن : اگر به غیبت وی خللی افتد به خوارزم معتمدی بجای خود نصب کند. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۴). جاسوسان و منهیان نصب کرده تا از کجا خبر دهند. (سندبادنامه ص ۱۵۸). و رسم در ایام سلطان چنان بوده است که ارباب خراج به قم جهبذ را نصب کرده اند و او را ضامن شده. (تاریخ قم ص ۱۴۹). بازرگان مزدوری گرفت و از برای تعهد او [ گاو ] نصب کرد. (کلیله و دمنه). صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. (گلستان) و استاد و ادیب به تربیت او نصب کردند. (گلستان). || کار گذاشتن. جای دادن. قرار دادن. تعبیه کردن : فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند. (گلستان). || گذاشتن. (یادداشت مؤلف). || محکم کردن. برقرار کردن. (ناظم الاطباء). || افراشتن. فراشتن. افراختن. هچ کردن. قائم کردن. بلند کردن. برپا کردن. واداشتن. ایستاندن. (یادداشت مؤلف). || برپا کردن. (ناظم الاطباء): میزان عدل نصب کنند از برای خلق یکسر سبک برآید و یکسر گران شود. سعدی.