معنی نشان دادن

معنی نشان دادن

5 بازدید
[ نِ دَ ] (مص مرکب) نمودن. بنمودن. ارائه کردن. ابراز کردن. اظهار کردن. (یادداشت مؤلف): اندر جهان چه چیز بود به ز خدمتش بهتر ز خدمتش که دهد در جهان نشان. فرخی. تخم ما بی گمان سخن بوده ست خوبتر ز این کسی نداد نشان.ناصرخسرو. کسی چنو به جهان دیگری نداد نشان همی به سندان اندرنشاند پیکان را. ناصرخسرو. چیز عجبی نشانت دادم زیرا که تو آشنای مائی.ناصرخسرو. هرچه در این پرده نشانت دهند گر نپسندی به از آنت دهند.نظامی. آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور. سعدی. هزار بوسه دهد بت پرست بر سنگی که ضر و نفع محال است از او نشان دادن. سعدی. دل از جفای تو گفتم به دیگری بندم کسم به حسن تو ای دلستان نداد نشان. سعدی. || وصف کردن. توصیف. صفت کردن. (یادداشت مؤلف). نشانی دادن. علائم و مشخصات کسی یا چیزی را بیان کردن : بشد نزد سالار توران سپاه نشان داد از آن لشکر و بارگاه.فردوسی. نشان داده بد از پدر مادرش همی دید و دیده نبد باورش.فردوسی. نشان داد مادر مرا از پدر ز مهر اندرآمد روانم به سر.فردوسی. چو بهرام داد از فرود آن نشان ز ره بازگشتند گردنکشان.فردوسی. هر که رهی رفت نشانی بداد هر که بدی کرد ضمانی بداد.نظامی. گوئی که ز عشق او نشان ده کس داده نشان بی نشانان؟خاقانی. نشان پیکر خوبت نمی توانم داد که در تأمل او خیره می شود بصرم.سعدی. هر کسی نادیده از رویت نشانی می دهند پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای. سعدی. || سراغ دادن. هدایت کردن. به گفتار یا به اشاره چیزی یا جائی به کسی نمودن. (یادداشت مؤلف). نشانی دادن. دلالت کردن. راهنمائی کردن : گفتم نشان تو ز که پرسم نشان بده گفت آفتاب را بتوان یافت بی نشان.فرخی. نشان دادند که چون از سرای عدنانی بگذشته آید باغی است بزرگ. (تاریخ بیهقی). فراق وصل تو وصل فراق من جستند که دادشان به سوی تو چنین درست نشان. سوزنی. چون نداد آنجا کسی از خر نشان مرد شد بر خاک از آن غم خونفشان.عطار. || حجت آوردن. برهان آوردن : بند خداوند را گشاد حرام است کشتن قاتل بر این سخنت نشان داد. ناصرخسرو. || نام بردن. (یادداشت مؤلف). خبر دادن : و به هیچ روزگار نشان ندادند که غوریان پادشاهی را چنان مطیع و منقاد بودند. (تاریخ بیهقی). || خبر دادن : نشان یوسف گمگشته می دهد یعقوب مگر ز مصر به کنعان بشیر می آید.سعدی. - نشان از چیزی دادن؛ نمونه ای از آن بودن. نموداری از آن بودن : شاه ایران کی پذیرفتیش دین زردهشت گرنه از تاجت نشان دادی و از تیغت خبر. (از فرهنگ اسدی). از وی ار سایه نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد.مولوی. - نشان دادن از...؛ از او خبر دادن : همه پهلوانان و گردنکشان که دادم در این قصه ز ایشان نشان. فردوسی. از ایشان کسی زو نشانی نداد نکردند از او در جهان نیز یاد.فردوسی. سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشان صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان. سعدی. - || نشان دادن از اختر؛ پیش بینی کردن : از این خواهدت داد یزدان پسر نشان داده ام ز اخترت سربسر.فردوسی. - نشان چیزی دادن؛ آن را ظاهر ساختن. نمونه ای از آن را به نظر رسانیدن : گشت پرمنگله همه لب کشت داد در این جهان نشان بهشت.بوشکور.

کلمات هم‌قافیه با «نشان دادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید