معنی نشانده
4 بازدید
[ نِ دَ / دِ ] (ن مف) نشانیده. که نشانده شده است. || منصوب. برگماریده. گماشته : حاجب بزرگ علی را مؤذن معتمد عبدوس به قلعهٔ کرک برد... و به کوتوال آنجا سپرد که نشاندهٔ عبدوس بود. (تاریخ بیهقی). - دست نشانده. || مغروس. کاشته شده : درختی است این خود نشانده به دست کجا بار او خون و برگش کبست. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ۱). سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید عنبر فشانده گرد سمن زار بنگرید.سعدی. || نصب شده. (از ناظم الاطباء). مرصع. جای داده شده.
کلمات همقافیه با «نشانده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر