معنی نشاستن
5 بازدید
[ نِ تَ ] (مص) نشاندن. (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان قاطع). نشاختن. (جهانگیری) (انجمن آرا). پهلوی نیشاستن . نشاختن. نشاندن. و آن متعدی نشستن است. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): به شادیش بر تخت شاهی نشاست بسی پوزش از بهر دختر بخواست.اسدی. || سوار کردن. جای دادن. رجوع به نشاندن شود: سپهبد مر او را به کشتی نشاست به کین جستن دیو خفتان بخواست.اسدی. || تعبیه کردن. رجوع به نشاندن شود: بتی بر وی از سنگ بنشاسته به پیرایه و افسر آراسته.اسدی. || نشستن. (از برهان قاطع ذیل لغت بنشاست): فاختگان همبر بنشاستند نای زنان بر سر شاخ چنار.منوچهری.
کلمات همقافیه با «نشاستن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر