معنی نسل
5 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) فرزند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). زه. (منتهی الارب) (آنندراج) (فرهنگ خطی) (دستوراللغة). ولد. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). زاد و زه. (نصاب). ذرّیة. (اقرب الموارد) (المنجد). زه و زاده. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۹۹) (السامی) (نصاب) (ناظم الاطباء). اولاد. اخلاف. زاده. بچه. زهزاده. (ناظم الاطباء). گویند: له نسل کثیر. (اقرب الموارد): نسل شروانشهان مهین عقدی است صفوةالدین بهین میانهٔ اوست.خاقانی. || نبیره. (یادداشت مؤلف). || خاندان. سلسله. نژاد. (ناظم الاطباء). دودمان. دوده. تبار. پشت. تخمه. گوهر. گهر. اصل. نسب. (یادداشت مؤلف). گویند: هو من نسل طیب و نسل خبیث. (اقرب الموارد): گرانمایه اش نسل و مغزش گران بفرمود تا شد به هاماوران.فردوسی. دوم را مهین نام میلاد بود که از نسل فرخنده قلواد بود.فردوسی. تا اصل مردم علوی باشد از علی تا نسل احمد قرشی باشد از قصی. منوچهری. اگر آرزوی در دنیا نیافریدی کسی سوی... جفت که در او بقای نسل است ننگریستی. (تاریخ بیهقی). از نسل تو مانده ولد فضل خدائی تا ابد.ناصرخسرو. مانند علی سرخ غضنفر توئی ارچه از نسل فریدونی نز آل عبائی.خاقانی. - نسل اندر نسل؛ پشت بر پشت. پدر بر پدر. - نسل بر نسل؛ پشت در پشت. - نسل... بریدن؛ بلاعقب ماندن : نباشد میل فرزانه به فرزند و به زن هرگز ببرد نسل این هر دو نبرد نسل فرزانه. کسائی. - نسل پیوستن؛ نسل پا گرفتن. اخلاف و اعقاب به وجود آمدن. تولید مثل : از آن طاووسان... خایه و بچه کردند و به هرات از ایشان نسل پیوست. (تاریخ بیهقی). - نسل... را برانداختن؛ اعقاب و دودمان او را محو و نابود کردن. || آفرینش. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خلق. (ناظم الاطباء) (المنجد). || (مص) زادن. (از منتهی الارب) (فرهنگ خطی) (آنندراج). فرزند زائیدن. (از المنجد) (از اقرب الموارد). زه کردن. (تاج المصادر بیهقی). زه کردن، یعنی زادن. (فرهنگ خطی). گویند: نَسَلَ الولدَ و نَسَلَ بالولد؛ وَلَدَه. (اقرب الموارد) (المنجد). || بسیار بچه آوردن. (ناظم الاطباء). || بسیار شدن فرزندان. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء) (از المنجد). || به شتاب رفتن. (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد). شتاب رفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). شتافتن. به شتاب دویدن. (فرهنگ خطی). شتابیدن. (تاج المصادر بیهقی). نَسَلان. نَسَل. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). || جامه از کتف افتادن. (از منتهی الارب) (آنندراج). افتادن جامه. نسول. (ناظم الاطباء). رجوع به نسول شود. || پر و پشم و موی بیفکندن حیوان. (تاج المصادر بیهقی). پر انداختن مرغ. (فرهنگ خطی). رجوع به نسول شود. || برکندن پشم و پر. رجوع به نسول شود. || افتادن پشم و پر. افتادن پر مرغ و ریختن پشم شتر. (از ناظم الاطباء). ریختن پشم.[ نِ سِ ] (اِخ) دهی است از بخش بندپی شهرستان بابل، در منطقه ای کوهستانی و سردسیر خوش آب وهوا واقع است و ۱۸۰ تن سکنه دارد. آبش از شکراللََّه رود، محصولش غلات و لبنیات و عسل، شغل اهالی زراعت و گله داری است. در این ده از آثار باستان برجی کهن وجود دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).[ نَ سَ ] (ع اِ) شیری که از انجیر سبز برآید. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آن شیر که بر سر پستان باقی بماند. (آنندراج) (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). باقی شیر که در پستان بماند. (مهذب الاسماء). || شیری که از پستان بی دوشیدن برآید. (فرهنگ خطی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (مص) نَسْل. نَسَلان. (از ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به نَسْل شود.[ نِ سِ ] (اِخ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج، در ۵هزارگزی شمال شرقی رزاب و ۴هزارگزی شمال شرقی راه مریوان به رزاب، در منطقهٔ کوهستانی سردسیری واقع است و ۳۰۰ تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش غلات و حبوبات و توتون و پنبه و اقسام میوه ها، شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ نَ سِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان نمارستاق بخش نور شهرستان آمل. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «نسل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سل» برای سرودن شعر