معنی نسف
6 بازدید
[ نَ ] (ع مص) از بیخ برکندن بنا را. (از منتهی الارب) (از المنجد) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة) (از آنندراج). برکندن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۹۹). برکندن بنا. (دهار) (غیاث اللغات). برکندن بنا و گیاه. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). گویند: نَسَفَ البناءَ و نَسَفَ البعیرُ النبتَ. || برکندن و پراکندن باد خاک را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). || کوفتن کوه را و هموار کردن و پرانیدن آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). دَکّ. (المنجد) (اقرب الموارد). قال اللََّه تعالی : {/Bیَسْئَلُونَکَ عَنِ اَلْجِبََالِ فَقُلْ یَنْسِفُهََا رَبِّی نَسْفاً. `فَیَذَرُهََا قََاعاً صَفْصَفاً. ۲-۱۱۲۰:۱۰۵-۱۰۶/}(قرآن ۲۰/۱۰۵-۱۰۶). || باد بردادن خرمن و جز آن را. (منتهی الارب) (آنندراج) (از زوزنی). بر باد دادن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۹۹). بر باد دادن دانه را تا از خاک و کاه جدا گردد. (از ناظم الاطباء). || غربال کردن. (از المنجد). || گزیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد). نسوف. (المنجد). یا نسوف آثار گزیدگی است. (از اقرب الموارد). || پر و لبریز شدن ظرف. (از المنجد) (از اقرب الموارد).[ نِ سَ ] (ع اِ) جِ نسفة. رجوع به نسفة شود.[ نُ سُ ] (ع اِ) جِ نسفة. رجوع به نسفة شود.[ نُ سَ ] (ع اِ) جِ نسفة. (ناظم الاطباء). رجوع به نسفة شود.[ نَ سَ ] (اِخ) نخشب : و چون به... که سرحد بخاراست از طرف نسف رسیدم نماز خفتن شده بود. (انیس الطالبین ص ۱۳۴). و چند روز در بخارا باشیدم و به ضرورت به طرف نسف با اندوه و بار و قبض عظیم متوجه شدم. (انیس الطالبین ص ۱۳۰). رجوع به نخشب شود.
کلمات همقافیه با «نسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر