معنی نسائی
5 بازدید
[ نِ ] (ص نسبی) منسوب است به نسا. رجوع به نسا شود.[ نِ ] (اِخ) احمدبن علی بن شعیب، معروف به شیخ الاسلام و مکنی به ابوعبدالرحمن. در نسای خراسان به سال ۲۲۵ هـ . ق. تولد یافت و به مصر رفت و در آنجا مسکن گزید و از ائمهٔ فقه و حدیث زمان خویشتن شد. در سفری به دمشق از او در مورد حضرت علی و معاویه سؤال کردند و وی علی را از معاویه برتر دانست، متعصبان از مسجد بیرونش افکندند و او را به رملة بردند. باری دیگر نیز به همین علت مضروبش کردند. سرانجام به تقاضای خویش به مکه رفت و در همانجا درگذشت به سال ۳۰۳ هـ . ق. او راست: خصائص امیرالمؤمنین علی و سنن النسائی یا المجتبی در حدیث و الضعفاء و المتروکین. (از معجم المطبوعات ستون ۱۸۵۱). و رجوع به الاعلام زرکلی ذیل احمدبن شعیب و ابن خلکان ج ۱ ص ۲۵ و طبقات سبکی ج ۲ ص ۸۳ و روضات الجنات ج ۱ ص ۵۸ شود.[ نِ ] (اِخ) شاعره ای است از اهالی نسای خراسان. مؤلف مرآةالخیال نام او را سیدبیگم نوشته آرد: از اولاد سادات خراسانی است و تولدش در محروسهٔ نسارود واقع شده از این جهت نسائی تخلص می کرد و شعرای عصر بر بلندی فکرش اقرار داشتند. در تذکرهٔ صبح گلشن و قاموس الاعلام تنها تخلص او نوشته شده است و نامش مذکور نیست. و در فرهنگ سخنوران نام او فخرالنساء آمده است. از زندگی او و زمان او اطلاعی در دست نیست. این بیت او راست: عاشقی با قامت ابروکمندی کرده ایم با همه پستی تمنای بلندی کرده ایم. مه جمال تو و آفتاب هر دو یکی است خط عذار تو و مشک ناب هر دو یکی است. (از قاموس الاعلام ج ۶). رجوع به تذکرهٔ صبح گلشن ص ۵۱۶ و مرآةالخیال ص ۳۳۸ و قاموس الاعلام ج ۶ و فرهنگ سخنوران ص ۶۰۰ شود.[ نِ ] (اِخ) اسماعیل بن یسار، معروف به نسائی. از شعرای قرن دوم و از موالی بنی تمیم بن مرة. اصلاً از مردم فارس است. شعوبی بود و در ایران دوستی و ترجیح نهادن عجم بر عرب تعصبی به غایت داشت. از بنی تمیم برید و به آل زبیر پیوست و چون عبدالملک بن مروان به خلافت رسید با عروةبن زبیر نزد وی رفت و مدح او و پسران و جانشینان او کرد. عمری دراز کرد و آخر عهد بنی امیه را درک کرد. (از اعلام زرکلی ذیل اسماعیل بن یسار). و رجوع به الاغانی ج ۴ ص ۱۱۸ شود.
کلمات همقافیه با «نسائی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر