معنی نزوع
6 بازدید
[ نَ ] (ع ص) مشتاق چیزی. (از منتهی الارب). مشتاق به چیزی. (از ناظم الاطباء). آنکه آرزومند و مشتاق وطن خویش است. (از المنجد). || فلاة نزوع؛ بعیدة. (المنجد) (اقرب الموارد). || چاه نزدیک تک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بئر نزوع؛ قریبةالقعر. (المنجد) (اقرب الموارد). || چاه که آبش به دست کشند. نزیع. (مهذب الاسماء). ج، نِزاع، نُزُع.[ نُ ] (ع مص) آرزومند گشتن. (زوزنی). آرزومند گردیدن و مشتاق شدن به کسی. (از منتهی الارب). آرزومند گردیدن به سوی اهل خود و مشتاق گردیدن. (آنندراج). مشتاق شدن به سوی اهل خود. (از المنجد). نزاع. نزاعة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || کشیده شدن. (زوزنی). || خواهانی کردن: نزعته نفسه؛ خواهانی آن کرد. (از منتهی الارب). || رفتن. (از منتهی الارب) (آنندراج). رجوع به نزاع شود. || دور شدن. (تاج المصادر بیهقی). || یک تک رفتن اسب. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || به پایان کار رسیدن. پرداختن از کاری. (از منتهی الارب) (از آنندراج). کفایت کردن و پایان دادن کاری را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). || بازایستادن. (زوزنی). || بازگشتن. (یادداشت مؤلف). || به پدر خود مانستن. (آنندراج) (منتهی الارب) (المنجد) (از اقرب الموارد). || کشیدن کمان را: نَزَعَ فی القوس؛ کشید کمان را. || آب کشیدن به دلو: نَزَعَ الدلو؛ آب کشیدن بدان. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «نزوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر