معنی نزق
5 بازدید
[ نَ ] (ع مص) برسکیزیدن اسپ بر ماده، یا پیش درآمدن از سبکی و چستی و برجستن. (از منتهی الارب) (آنندراج). برسکیزیدن نریان بر مادیان، یا به چستی و چالاکی پیش درآمدن و برجستن. (از ناظم الاطباء). نزوق. (منتهی الارب). سبق گرفتن ستور بر دیگر ستوران در دویدن و برجستن. (زوزنی). برجستن ستور و جز آن. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || سبکی و شتابی نمودن هنگام خشم. نَزَق. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). سبکساری کردن. (تاج المصادر بیهقی). طیش و سبکسری کردن به هنگام غضب و شتاب کردن. (از اقرب الموارد). شتاب و طیش و سبکی به گاه غضب. (از المنجد). || (اِمص) خفّت. طیش. سبکی. چستی. نُزُق . (فرهنگ نظام). || سبکسری. سبکی : پسر خویش را الیسع به سبب خرقی که در او میدید و نزقی که در شمایل وی مشاهده می کرد به بعضی از قلاع کرمان فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۸). اما جماعتی احداث از سر نزق شباب و قلت تجارب و غفلت از عواقب امور سر باززدند و از آن قرار تجافی نمودند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۷). || (مص) پر کردن کوزه را و لبالب کردن آن . (از المنجد) (از اقرب الموارد). || لبالب شدن آوند و آبگیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ نُ زُ ] (ع اِمص) نَزْق. (فرهنگ نظام). و در فرهنگ خطی نیز «نزق؛ خفّت و طیش و شتاب و چستی باشد و به ضمتین مثله». اما در فرهنگهای معتبر عربی به دسترس ما نَزْق و نُزوق ضبط کرده اند. رجوع به نَزْق و نزوق شود.[ نَ زَ ] (ع مص) سبکی و شتابی نمودن وقت خشم. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). نَزْق. نزوق. (از اقرب الموارد). || پر شدن و لبالب شدن کوزه: نَزِقَ الاناءُ نَزَقاً؛ امتلأ الی رأسه. (المنجد). و رجوع به اقرب الموارد شود. || (اِمص) سبکی در هر کار و تعجیل بر اثر جهل و حماقت. سبکی و سرعت. (از اقرب الموارد). || (ص) مکان نَزَق؛ جای نزدیک. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). قریب. (اقرب الموارد).[ نَ زِ ] (ع ص) سبک. خفیف. (ناظم الاطباء). آنکه هنگام غضب به هیجان درآید و سبکی کند. (از اقرب الموارد). صفت است از نَزْق. رجوع به نَزْق شود. || نزق الحقاق؛ خصومت کننده در چیزهای ادنی و ریزه. (منتهی الارب). خصومت کننده در چیزهای پست و بیهوده. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «نزق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زق» برای سرودن شعر