معنی نرم

معنی نرم

6 بازدید
[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مصعبی بخش حومهٔ شهرستان فردوس، در ۲۵ هزارگزی مشرق فردوس بر سر راه نوغاب به فردوس، در منطقهٔ کوهستانی معتدل هوائی واقع است و ۴۱۰ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه و زعفران و ابریشم و میوه، شغل اهالی زراعت و قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ نَ ] (ص) هندی باستان: نمرا (مطیع، منقاد)، اوستا: نمره واخش(؟)، پهلوی: نرم (نرم، لطیف)، افغانی و بلوچی و وخی: نرم ، کردی: نرم، نرم ، زازا: نمر. جسمی که به هنگام لمس و تماس لطیف و ملایم نماید. ضد سخت. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). جسمی که در لمس ملایم باشد. مقابل سخت. (فرهنگ نظام). چیزی که در لمس احساس زبری و درشتی از آن نشود. املس. (ناظم الاطباء). مقابل زبر. مقابل خشن : به گاه بسودن چو مار است نرم ولیکن گه زهر دادنش گرم.فردوسی. همی خورد هر چیز تا گشت سیر فکندند پس جامهٔ نرم زیر.فردوسی. چو سنجاب و قاقم چو روباه نرم چهارم سمور است کش موی گرم.فردوسی. هرهٔ نرم پیش من بنهاد هم به سان یکی تلی مسکه.حکاک. دل کند سخت جامهٔ نرمت خورش خوش برد ز سر شرمت.سنائی. فکنده مشکین چنبر فراز سیمین ماه نهفته سنگین سندان به زیر نرم حریر. شیبانی. || صاف. صیقلی. (ناظم الاطباء): شرک در امت من پوشیده تر است از رفتن مورچهٔ خرد در شب سیاه بر سنگ نرم. (ابوالفتوح رازی). || آواز بم و پست و آهسته. (ناظم الاطباء). تاجرانه. پست. ملایم. مقابل بلند: و رسول ساعتی مناجات بکرد و سخن نرم در گوش علی بگفت. (قصص الانبیاء ص ۳۴۰). عزرائیل بر صورت اعرابی بیامد و بر در حجرهٔ سید عالم بایستاد، در بزد و آواز نرم درداد. (قصص الانبیاء ص ۲۴۲). نخست به رفق و مدارا و سخنهای خوب خشم او ساکن باید کرد و به حکایتهای خنده ناک و بازیهای طرفه و سماع آهسته و آواز نرم مشغول باید کرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح.سعدی. || ملایم. حلیم. بردبار. (ناظم الاطباء). مهربان. سلیم. نرمخو: سغد ناحیتی است... با نعمتی فراخ... و مردمان نرم دین دار. (حدودالعالم). او را یزدجرد نرم گفتندی از آنچ سلیم بود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۲۲). و این یزدجرد را کی پسر بهرام بود از بهر آن یزدجرد نرم گفتندی بر چندانک در یزدجرد جدش درشتی و بدخوئی بود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۸۲). || شخص حرف شنو و فرمانبردار. (فرهنگ نظام). || ابله. گول. || باملاطفت. لطیف. نازک. (ناظم الاطباء). عطوف. رحیم. صاحب رقت : آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمده ای.حافظ. || ملایم. محبت آمیز. مؤدبانه. مقابل درشت : روانت خرد باد و دستور شرم سخن گفتنت چرب و آواز نرم.فردوسی. بر آخر عیسی عم خود را بفرستاد و از چند گونه نرم و درشت پیغام داد. (مجمل التواریخ). نرم دار آواز بر انسان چو انسان زآنکه حق انکرالاصوات خواند اندر نبی صوت الحمیر. سنائی. و جوابی نرم و لطیف بازراند. (کلیله و دمنه). - آواز نرم : خنک آن که آباد دارد جهان بود آشکارای او چون نهان دگر آنکه دارد وی آواز نرم خردمندی و شرم و گفتار گرم.فردوسی. بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرم.فردوسی. همی پروراندت با شهد و نوش جز آواز نرمت نیاید به گوش.فردوسی. - آوای نرم : کنیزک همی خواستی شیر گرم نهانی ز هر کس به آوای نرم.فردوسی. چنین گفت قیصر به آوای نرم که ترسنده باشید و با رای و شرم.فردوسی. خداوند رای و خداوند شرم سخن گفتن خوب و آوای نرم.فردوسی. که ما را ز گیتی خرد داد و شرم جوانمردی و رای و آوای نرم.فردوسی. - گفتار نرم : دو لب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم کیانی زبان پر ز گفتار نرم.فردوسی. زبان کرد گویا و دل کرد گرم بیاراست لب را به گفتار نرم.فردوسی. هرکه گفتار نرم پیش آرد همه دلها به قید خویش آرد.مکتبی. || ملایم. باهنجار. مؤدب. باادب : هر آنگه که کاریت فرمود شاه در آن وقت هیچ آرزو زو مخواه چو فرهنگی آموزیش نرم باش به گفتار با شرم و آزرم باش.اسدی. || ملایم. ملاطفت آمیز. به دور از خشونت. دوستانه. مقابل درشت : به استا و زند اندرون زردهشت بگفته ست و بنمود نرم و درشت.فردوسی. و بهرام رسولان فرستاد و نرم و درشت پیغام داد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۸). گفته های اولیا نرم و درشت تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت. مولوی. || خوش. پسندیده. مطبوع : رفت بر جانب خراسان... پس از آن حال ها گذشت بر این خواجه نرم و درشت. (تاریخ بیهقی ص ۱۰۵). || سلیس. روان : حجت را شعر به تأیید او نرم و مزین چو خز ادکن است. ناصرخسرو. - نرم رفتن (رفتن نرم)؛ خرامیدن : از او رفتن نرم و از گور تک ز پرنده پرواز و زو تاختن. فردوسی. || لطیف. رقیق. مقابل کثیف و متکاثف و سخت : گرد این گنبد گردنده چه چیز است محیط نرم چون باد و یا سخت چو خاک و حجر است. ناصرخسرو. || مایع. آبکی. (یادداشت مؤلف): و اگر از پس روز نوبت اندر گرمابهٔ معتدل شود... سود دارد و خلط نرم و پخته شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || روان. لینت دار. مقابل یبس : و اگر طبع نرم باشد و حاجت باشد بدانکه بازگیرند اندر کشکاب مورد دانه فرمایند پخت. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و طبع نرم داشتن سود دارد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || معتدل. ملایم. مقابل تند و شدید. - آتش نرم؛ آتش ملایم کم شعله : همه را یک شبانروز اندر آب باران تر کنند پس به آتش نرم پزند تا یک نیمهٔ آب برود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اندر پاتیلهٔ سنگین نهند و اندکی گلاب برچکانند و سر بپوشند و بر سر آتش نرم نهند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و به آتش نرم بجوشانند تا به قوام عسل شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - باد نرم؛ نسیم : همی گویند کاین کهسارهای عالی محکم نرستستند در عالم ز باد نرم و بارانها. ناصرخسرو. - باران نرم؛ باران ملایم. بارانی با دانه های ریز: نرم باران به زراعت دهد آب چو رسد سیل شود کشت خراب.جامی. - تب نرم؛ تب ملایم : تبی نرم باشد چون تب های بلغمی. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و تن لاغر و کاهش کردن آغاز کند و تب نرم لازم گردد و رخساره سرخ شود، بباید دانست که بیمار اندر سل افتاد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || باطراوت. تر و تازه : بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد و هوا نرم و گرم. فردوسی. || کم قوه. (یادداشت مؤلف). رقیق. - شراب نرم؛ شراب کم نشأه : و طعام ها و شراب های نرم و اسفیدباها و ترشی های معتدل باید خورد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر درد عظیم باشد با شرابهای نرم که درد را بنشاند بیامیزد چون شیر تازهٔ گرم کرده و چون شراب بنفشه. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || کم تأثیر. (یادداشت مؤلف): و آنجا که طبیب اندر اول مسهل صواب نبیند، حقنهٔ نرم اولی تر باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و اگر مسهل دادن نخواهند حقنهٔ نرم کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || مقابل سفت و سخت : پده، درختی است که هیزم را شاید نه سخت و نه نرم. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). همچنان لاد است پیش تیغ تو پولاد نرم پیش تیغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد. قطران. دو نرم و بلند و بیقرارند دو پست و خموش و سخت محکم. ناصرخسرو. || تر و تازه. مقابل خشک : بکن مغز بادام و بریان و گرم پنیر کهن ساز با نان نرم.فردوسی. بدان میزبان گفت شیر آر گرم همان گر بیابی یکی نان نرم.فردوسی. || نرمه. ریزه. - امثال: آسیا باش درشت بستان نرم بازده. || کنایه از گوشت و رگ. - درشت و نرم؛ استخوان و گوشت : روزی چند در این جنةالمأوی مقر و مثوی سازیم تا این درشت و نرم از پوست و چرم چگونه بیرون آید. (مقامات حمیدی). || مهره دار. || ناتمام. نارسیده. (ناظم الاطباء). || (ق) سست. شل. مقابل کشیده و محکم : عنان تکاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم.فردوسی. سواران عنانها کشیدند نرم نکردند از آن پس کسی اسب گرم.فردوسی. || آهسته. یواش. ملایم. به رفق و ملاطفت. به آهستگی. به نرمی. به ملایمت : باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت دزدانند و آمد پای پش.رودکی. چو تاریک شد میزبان رفت نرم یکی مرغ بریان بیاورد گرم.فردوسی. به انگشت از آن سیب برداشتش بدان دوکدان نرم بگذاشتش.فردوسی. فرودآمد از اسب و او را چو باد بی آزار و نرم از بر زین نهاد.فردوسی. زآن همی نالد کز درد شکم باالم است سر او نه به کنار و شکمش نرم بخار. منوچهری. گر تو را باید که مجروح جفا بهتر کنی مرهمی باید نهادن بر سرش نرم از وفا. ناصرخسرو. و چون به زمین بازآید اگر دستی نرم بر وی نهند... درد آن با پوست باز کردن برابر باشد. (کلیله و دمنه). می روی نرم تر بنه گامت تا مبادا که بشکنی جامت.اوحدی. کنون که تابش خورشید گرم کرده تنش دویده خواب و دو چشمش گرفته نرم به بر. شیبانی. || یواش. همساً. آهسته. مقابل بلند و رسا: و این دبیر پیش وی نشسته و نامه ای می نوشت و فضل املاء همی کرد و سخن نرم همی گفت، یکی سخن بگفت دبیر نشنید آن سخن. (تاریخ برامکه). - نرم خواندن؛ مخافتة. (ترجمان القرآن). یواش گفتن : چون وی [ ابوبکر ] به شب نماز کردی قرآن نرم خواندی و چون عمر نماز کردی بلند خواندی. (هجویری). و در نماز «بسم اللََّه» بلند گویند اگرچه قرائت نرم خوانند در مواضعی که نرم باید خواندن. (کتاب النقض ص ۴۶۳). || به لطف. لطیف. لطیفانه. نازکانه. - نرم خندیدن؛ ابتسام. اهناف. کتکتة و هو دون القهقهة. (از منتهی الارب): از ترازو گِل او همی دزدید مرد بقال نرم می خندید.سنائی. اهناف؛ نرم خندیدن فوق تبسم مانند خندهٔ فسوس کننده. (منتهی الارب). || تاجرانه. دودانگ. یواش : ساقیا ساتگینی اندرده مطربا رود نرم و خوش بنواز.فرخی. || (صوت) تأمل کن! ملایم! یواش! شتاب مکن! تندی مکن : بدو گفت نرم ای برادر چه بود غمی هست کآن را نشاید شنود.فردوسی. بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم زمین خشک و سرد و هوا نرم و گرم. فردوسی. بدو گفت نرم ای جهان دیده پیر منه زهر برنده در جام شیر.فردوسی.
[ نِ رُ ] (اِخ) ده خرابه ای است از دهستان پائین خیابان بخش مرکزی شهرستان آمل. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳ ص ۳۱۰).
[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان یخاب بخش طبس شهرستان فردوس، در ۱۲۳هزارگزی شمال شرقی طبس در منطقهٔ کوهستانی گرمسیری واقع است و ۱۱۹ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش میوه های درختی و انگور و انقزه، شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).

کلمات هم‌قافیه با «نرم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید