معنی نر

معنی نر

7 بازدید
[ نَ / نَ رر ] (ص، اِ) ایرانی باستان: نر، پهلوی: نر، اوستا: نر (مرد)، هندی باستان: نر، افغانی: نر، اُسِّتی: نله ، نل (نرینهٔ جانوران)، بلوچی: نر، سنگلیجی: نرک ، از همین کلمه است نریان (اسب تخمی)،کردی: نر، (نر، شتر نر)، نیر. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نقیض ماده. (برهان قاطع). ضد ماده. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). مذکر. (ناظم الاطباء). ذَکَر. (ترجمان القرآن). مرد. فحل. (ناظم الاطباء). جاندار یا گیاهی که دارای مادهٔ تولید مثل است مثل انسان نر (مرد) و گوسفند نر و گاو نر و نخل نر، مقابل ماده که گیرندهٔ مادهٔ تولید است. (از فرهنگ نظام). مقابل ماده به معنی انثی. ذَکَر. فحل. مذکر. نرینه. گشن. کل. (یادداشت مؤلف). مذکر از انسان و جانوران : چو فرزند باشد به آئین و فر گرامی به دل بر چه ماده چه نر.فردوسی. اندر هر سال صد بنده بخریدندی از پانصد درم تا چهارصد درم و آزاد کردندی نر و ماده. (تاریخ سیستان). بای تکین... با خویشتن صدوسی تن طاوس آورده بود نر و ماده. (تاریخ بیهقی). فرمود مرا تا از آن طاوسان چند نر و ماده با خویشتن آرم. (تاریخ بیهقی). نگویم که طاوس نرّ است گلبن که گلبن همی زین سخن عار دارد. ناصرخسرو. یکیت گوید کاین خلق بی شمار همه ز روزگار بزاید ز ماده ای و نری. ناصرخسرو. دیده ای هفت نهانخانهٔ چرخ که در آن خانه چه ماده چه نر است. خاقانی. هست از پی برنشست خاصت امّید خصی شدن نران را.خاقانی. چه ماده چه نر شیر روز نبرد.نظامی. گه ماده و گاه نر چه باشی گر مرد رهی نه چون زغن باش.عطار. دلاورتر از نر بود ماده شیر.امیرخسرو. || آلت رجولیت. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). نره. (ناظم الاطباء). آلتی که در جاندار نر را از ماده تمیز میدهد. در این معنی مخفف نره است به معنی منسوب به نر. نر در این معنی در تکلم خراسان هست. (فرهنگ نظام). در فارسی بدین معنی «نره» گویند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نره. ذَکَر. زب. نری. آلت تذکیر. || زشت ناهموار. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کریه. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). مجازاً، جانداری که در جنس خود بدتر و مهیب تر و بزرگ تر باشد. (از فرهنگ نظام). سهمناک. || زبانه. مقابل کُم. مقابل لاس. (یادداشت مؤلف). || مجازاً، شخص دانشمند و هنرمند دلیر: ملای نر. واعظ نر. (از فرهنگ نظام). دلیر. مردانه. (ناظم الاطباء). دلاور. || خنثی و آن شخصی باشد که آلت مردان و زنان هر دو داشته باشد. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). || حیوانی که برای گشنی نگه میدارند. (ناظم الاطباء). || درخت که ثمر ندهد یا ثمرش نامرغوب باشد. درختی که پیوند نشده باشد. مقابل درخت پیوندی: خرمای نر. توت نر. || شاخ میانین درخت که شاخهای دیگر از اطراف آن برمی آید. (برهان قاطع). شاخ میان درخت که بعضی شاخهای دیگر در اطراف او رسته باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). ساقهٔ درخت که شاخه ها از اطراف آن برمی آیند. || خوشه و دسته. || تپه. پشته. (ناظم الاطباء). || کوهه و موجهٔ آب. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). موج آب. (آنندراج) (انجمن آرا). رشیدی به این مصراع عمید لوبکی استشهاد کرده: «تیغ صفت شکافته گنبد آب راه نر» و در جهانگیری و سروری «گنبد آب راه نره» آمده و همان صحیح است. (حاشیهٔ فرهنگ رشیدی از حاشیهٔ برهان چ معین). - انگشت نر؛ انگشت ابهام. (ناظم الاطباء) (از دستوراللغة). شصت. شست : اکنون که آوردی همه را بکش یا به من ده تا انگشت های نر ایشان ببرم تا تیر نتوانند انداخت. (زین الاخبار گردیزی). - پلنگ نر: چرا مغز پلنگ نر همی افعی شود در سر چگونه سر برون آرد در آن سامان که سر دارد. ناصرخسرو. - دیو نر: اگر اژدها باشد و دیو نر بیارمْش بگرفته بند کمر.فردوسی. - شیر نر: زمانه بر او دم همی بشمرد بباید که بر شیر نر بگذرد.فردوسی. شیر نر تنها بود هر جا و خوکان جفت جفت ما همه جفتیم و فرد است ایزد جان آفرین. منوچهری. شیر نر بکشتی و ببستی ز آنجایها باز به غزنین آمدی. (تاریخ بیهقی). - گاو نر: کار هر بز نیست خرمن کوفتن گاو نر می خواهد و مرد کهن.سعدی. - نر آهو؛ آهوی نر: دو نرگس چو نر آهوی در هراس دو گیسو چو از شب گذشته دو پاس. نظامی. - نر اژدها؛ اژدهای نر. اژدهای سهمگین قوی جثه : پر از شیر و گرگ است و نر اژدها که از چنگشان کس نیابد رها.فردوسی. نگیری تو بدخواه را خیره خوار که نر اژدها گردد او وقت کار.فردوسی. بدین چاره از چنگ نر اژدها همی خواست یابد ز کشتن رها.فردوسی. نه ببر و نه گرگ آمد از وی رها نه شیر و نه دیو و نه نر اژدها.اسدی. - || کنایه از شریرالنفس و مردم خطرناک آزاررساننده : چنین گفت دژخیم نر اژدها که از چنگ من کس نیابد رها.فردوسی. ز تنگی چو خواهی که گردی رها از این بدکنش ترک نر اژدها.فردوسی. - امثال: آنقدر هم نر نبود، نظیر: چیزی بارش نبود. مردانگی و قدرت و جسارتی نداشت. میگویم نر است میگوید بدوش که ماده است؛در کاری اصرار می کند که از آن امید هیچگونه نفعی نیست. از کسی چیزی می طلبد که یا مطلقاً ندارد و فاقد آن است یا به غایت ممسک است و نم پس نمی دهد.
[ نَ ] (اِخ) نام پدر سام است و او را نریم و نریمان هم میگویند. (برهان قاطع) (از جهانگیری) (از نظام). مخفف نریمان MMM نیرم است به معنی نرمنش. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): تو آن پادشاهی که گر زنده بودی زمین بوسه دادی تو را سامِ بِن نر. ازرقی هروی (از جهانگیری و رشیدی).

کلمات هم‌قافیه با «نر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «نر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید