معنی ندیم
5 بازدید
[ نَ ] (ع ص، اِ) حریف شراب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (فرهنگ خطی). حریف شراب و بسا که توسعاً در مورد هر رفیق و مصاحبی استعمال شده است. (اقرب الموارد). هم شراب. (بحر الجواهر). یار شراب. (دهار). هم پیاله. (از بحر الجواهر) (ناظم الاطباء). هم قدح. (دهار). ج، نُدَماء، نِدام، ندامی ََ: پس برخاست امیر در سرای فرودرفت و نشاط شراب کرد بی ندیمان. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۶). شراب خوردند با ندیمان و مطربان. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۶). و ندیمان را بخواند امیر و شراب و مطربان خواست. (تاریخ بیهقی ص ۸۲۶). فتویِ پیر مغان دارم و قولی ست قدیم که حرام است می آن را که نه یار است ندیم. حافظ. || مصاحب. همنشین. هم سفره. (ناظم الاطباء). همدم. (نصاب). یار. مونس. دوست. هم صحبت. هم سخن. حریف. معاشر. هم غذا. جلیس. هم حجره. هم طویله. همقدم. دمخور. قرین. همراه. همگام : چند بوی چند ندیم الندم کوش و برون آر دل از چنگ غم.منجیک. باش همیشه ندیم بخت مساعد باش همیشه قرین ملک مؤید.منوچهری. تا ز تو بازمانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیم.ناصرخسرو. هر صبح را ز بهر صبوحی طلب کنند زیرا ندیم رود و می و لعل و ساغرند. ناصرخسرو. ای آنکه ندیم باده و جامی با عمر مگر بر این بفرجامی.ناصرخسرو. ز بهر تیرگی شب مرا رفیق چراغ ز بهر روشنی دل مرا ندیم کتاب. مسعودسعد. ای به صورت ندیم خاک شده به صف ساکن سماک شده.خاقانی. مرا غم ندیم است خاص ار نه من چو عامان به نوعی طرب کردمی.خاقانی. یعقوب وشم ندیم احزان یوسف صفتم مقیم زندان.خاقانی. ای راه تو بحر بی کرانه عشق تو ندیم جاودانه.عطار. || همنشین امرا و سلاطین. (غیاث اللغات). همنشین بزرگان. (از منتهی الارب) (آنندراج): ای ندیمان شهریار جهان ای بزرگان درگه سلطان.فرخی. ندیم شه شرق شیخ العمید مبارک لقائی بلنداختری.فرخی. خواجگان بوالقاسم کثیر معزول شده از شغل عارضی و بوبکر حصیری و بوالحسن عقیلی که از جملهٔ ندیمان بودند. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۶). خوانچه ها آوردن گرفتند پیش امیر بر تخت یکی، و پیش غازی و اریارق یکی، و پیش عارض بوسهل زوزنی و بونصر مشکان یکی، و ندیمان را هر دو تن یکی. (تاریخ بیهقی ص ۲۲۲). اما حصیری را به نزدیک من آن حق هست که از ندیمان پدرم کس را نیست. (تاریخ بیهقی ص ۱۶۲). تو بیرون از حرم زآنی که خاقانی است بند تو ز خاقانی برون آی و ندیم خاص خاقان شو. خاقانی. تا حضرت عشق را ندیمم در کوی قلندران مقیمم.خاقانی. تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار بازی و ظرافت به ندیمان بگذار.سعدی. و آورده اند که ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان. (گلستان). ملک بخندید و ندیمان را گفت. (گلستان). || وزیر. مشاور. (ناظم الاطباء). رجوع به شواهد معنی قبلی شود. || پشیمان. (غیاث اللغات) (فرهنگ خطی). رجوع به نادم شود.[ نَ ] (اِخ) ابراهیم بن ماهان بن بهمن، ایرانی الاصل کوفی الولادة تمیمی القبیلة موصلی الاقامه، مکنی به ابواسحاق، معروف به ندیم. از اجلهٔ موسیقی دانان قرن دوم و سوم هـ . ق. است. وی فن موسیقی را نزد استادان ایرانی فراگرفت و در آواز و نواختن عود مهارت یافت و از خاصان و مقربان دربار مهدی و هادی و هارون الرشید خلفای عباسی شد. در وصف مهارت وی در موسیقی و آواز افسانه هائی ذکر کرده اند. وفات وی به سال ۲۱۳ یا ۱۸۳ هـ . ق. اتفاق افتاد. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۱۸۳) (از تاریخ ابن خلکان ج ۱ ص ۸) (از الاغانی ج ۵ ص ۴۱) (الفهرست ابن ندیم ص ۲۰۱).[ نَ ] (اِخ) (...افندی) احمد، متخلص به ندیم. اهل استانبول و از شعرای عثمانی است. دیوانی به نام صحایف الاخبار دارد. به سال ۱۱۴۳ هـ . ق. درگذشت. رجوع به قاموس الاعلام ج ۶ و اعلام المنجد شود.[ نَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم بن اسماعیل بن داودبن حمدون، مکنی به ابوعبداللََّه. نحوی لغوی قرن سوم است. وی استاد مبرد و ابوالعباس ثعلب و از مصنفین امامیه و از مقربان امام علی النقی و امام حسن عسکری است و از ایشان روایت کرده است. از تألیفات اوست: ۱ -اسماء الجبال و المیاه و الادویة. ۲ -اشعار بنی مرةبن همام. ۳ - کتاب بنی عقیل. ۴ -کتاب بنی کلیب بن یربوع. (از ریحانة الادب ج ۴ ص ۱۸۳ از روضات الجنات ص ۵۴) (از مجالس المؤمنین ص ۱۱۶).[ نَ ] (اِخ) عبداللََّه بن مصباح. شاعر و ادیب و جریده نگار مصری است. به سال ۱۲۶۱ هـ . ق. در اسکندریه تولد یافت و به سال ۱۳۱۴ هـ . ق. درگذشت. او راست: ۱ - سلافةالندیم. ۲ -کان و یکون. ۳ -المسامیر. ۴ -مقالات. رجوع به معجم المطبوعات ج ۲ ستون ۱۸۵۰ و تراجم مشاهیر الشرق ج ۲ ص ۱۰۵ شود.[ نَ ] (اِخ) زکی (میرزا...). رجوع به ندیم مشهدی شود.[ نَ ] (اِخ) (ابن...) محمدبن ابی یعقوب اسحاق، مشهور به ابن ندیم. مؤلف فهرست معروف است. رجوع به ابن الندیم شود.[ نَ ] (اِخ) محمدعسکری خان (سید...). فرزند سیدمحمد ماه. از شعرای قرن سیزدهم هـ . ق. است. رجوع به تذکرهٔ روز روشن ص ۶۸۸ و فرهنگ سخنوران شود.[ نَ ] (اِخ) علی بیگ (میرزا...). در دهلی می زیسته است و ملازم امرای آن سامان بوده است. او راست: از تو دل مهر و وفا می خواهد سادگی بین که چه ها می خواهد. رجوع به صبح گلشن ص ۵۱۴ و قاموس الاعلام ج ۶ شود.
کلمات همقافیه با «ندیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر