معنی ندما
6 بازدید
[ نُ دَ ] (از ع، اِ) مصاحبان. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). ندیمان. همنشینان. (ناظم الاطباء). ندماء: امیر عبدالسلام رئیس بلخ را اختیار کرد و از جملهٔ ندما بود و به رسولی رفته. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۹). بود از ندمای شه جوانی در هر هنری تمام دانی.نظامی. یکی از ندمای ملک که در آن سال از سفر دریا آمده بود. (گلستان). و از جمله آداب ندمای ملوک یکی آن است. (گلستان). و طایفه ای از ندمای ملک با او یار شدند. (گلستان).
کلمات همقافیه با «ندما»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ما» برای سرودن شعر