معنی ندامت
6 بازدید
[ نَ مَ ] (ع اِمص) پشیمانی. افسوس. تأسف. (ناظم الاطباء). ندم. (المنجد). ندامة. رجوع به ندم و ندامة شود: جز ندامت به قیامت نبود رهبر تو تات میخواره رفیق است و رباخواره ندیم. ناصرخسرو. تا ز تو بازمانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیم.ناصرخسرو. چون آن دوراندیش به خانه رسید در دست خویش از آن گنج جز حسرت و ندامت ندید. (کلیله و دمنه). هرکه سخن ناصحان استماع ننماید عواقب کارهای او از ندامت خالی نماند. (کلیله و دمنه). کیست که بر شریر فتان مخالطت گزیند و در حسرت و ندامت نیفتد. (کلیله و دمنه). از تک وتازم ندامت است که آخر نیستی است آنچه حاصل تک وتاز است. خاقانی. هر نفسی کآن به ندامت بود شحنهٔ غوغای قیامت بود.نظامی. گر ز شوق حق کند گریه دراز یا ندامت از گناهی در نماز.مولوی. - ندامت بردن؛ پشیمان گشتن. تأسف خوردن. بر کرده و گذشته پشیمان و متأسف شدن : هرکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید ندامت برد. (گلستان). - ندامت خوردن؛ تأسف خوردن. دریغ و افسوس خوردن. ندامت بردن : هر شب و روزی که بی تو میرود از عمر هر نفسی میخورم هزار ندامت.سعدی. هرکه فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش. سعدی. در سر سودای وصلش عمرها کردم زیان ور ندامت می خورم اکنون ندارد سود من. امیرخسرو (از آنندراج). - ندامت زده؛ پشیمان. متأسف. متحسر: دام تسخیر دو عالم نفس نومیدی است ای ندامت زده سررشتهٔ آهی دریاب. بیدل (از آنندراج). - ندامت کشیدن؛ ندامت خوردن. ندامت بردن : بی تو جامی نکشد گل که ندامت نکشد سرو با همرهی قد تو قامت نکشد. مشرقی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «ندامت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مت» برای سرودن شعر