معنی نخچیرگاه
5 بازدید
[ نَ ] (اِ مرکب) شکارگاه. (از ناظم الاطباء). صیدگاه. نخچیرگه : چو پیران ویسه ز نخچیرگاه بیامد بدیدش تهمتن به راه.فردوسی. بخفت آن شب و بامداد پگاه بیامد سوی دشت نخچیرگاه.فردوسی. به شهر اندر آمد ز نخچیرگاه از آن کار نگشاد لب بر سپاه.فردوسی. به دشت و کوه ارمن چند گاهی بجویم خوشترین نخچیرگاهی. (ویس و رامین). به نخچیرگاه و صف رزم و کین نکرد از برش دور گامی زمین.اسدی. به جائی که رفتی برون با سپاه به رزم ار به بزم ار به نخچیرگاه.اسدی. سنانْش از جهان کرده نخچیرگاه کمانْش از کمین بسته بر چرخ راه.اسدی. و نخچیرگاه این سرای سپنجی است و نخچیر تو نیکی کردن است. (قابوسنامه). پس قضاء ایزدی چنان بود که بهرام روزی در نخچیرگاه از دنبال خرگوری می دوانید و در پارهٔ زمین شوره آبی تنگ ایستاده بود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۸۲). و هواء آن سردسیر خوش است و نخچیرگاه است و آب آن رود آبی خوشگوار. (فارسنامه ص ۱۲۳). و نخچیرگاه است و هم آبادان است. (فارسنامه ص ۱۲۵). چو سلطان شود سوی نخچیرگاه دری رفته بیند فروشسته راه.نظامی. پریزاد پری رخ گفت ماهی به بازی بود در نخچیرگاهی.نظامی. چو مژگان خار بر دل میکند هر خار صحرایش زیارت کرده ام نخچیرگاه خوش نگاهان را. ناصرعلی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «نخچیرگاه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اه» برای سرودن شعر