معنی نخلبندی
4 بازدید
[ نَ بَ ] (حامص مرکب) عمل نخلبند. صورت گل یا درخت و میوه از موم ساختن : یا نخلبندی کرد شب ها خوشهٔ پروین رطب کآن صنعت نغز ای عجب کرده ست خندان صبح را. خاقانی. به فر تو کردم من این نخلبندی ز مشک و می و زرّ و جوهر شکوفه. کمال اسماعیل (از جهانگیری). رجوع به نخل بستن شود. || غرس و نشاندن درخت خرما. (ناظم الاطباء). - نخلبندی کردن؛ زینت دادن. آراستن : نخلبندی به گلی کن سر تابوت مرا که به دوران تو از گلشن حسرت چیدم. آصفی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «نخلبندی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر