معنی نخب
6 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) کون. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). اِست. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از المنجد). نَخْبة. (المنجد). || شکاف کون. جلد کون. (ناظم الاطباء). || دوستگانی. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). شربتی بزرگ از خمر و جز آن که مرد آن را به سلامتی دوستش یا خویشانش بیاشامد. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || جبن. ضعف قلب. (المنجد). || (ص) رجل نخب؛ مرد بددل، کأنه منتزع الفؤاد. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد ترسو و جبان و بی دل. (منتهی الارب). جبان. (المنجد). نَخِب. نَخُب. (منتهی الارب). ترسوی بی دل که گویی دل او کنده شده است. (از اقرب الموارد). ج، نُخُب. || (مص) گائیدن، یا نوعی از گائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). جماع کردن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || گزیدن به دندان. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). گزیدن مورچه. (از المنجد). گزیدن مور. (تاج المصادر بیهقی). || بیرون کشیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (تاج المصادر بیهقی). نزع. بیرون کشیدن باز دل شکار را. || نخبهٔ چیزی را برگرفتن. (از اقرب الموارد) (از المنجد).[ نُ خَ ] (ع اِ) جِ نخبه : از نخب ادب و غرر درر و لطایف نکت... نصیبی کافی و وافر حاصل کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۰).رجوع به نخبة شود.[ نُ خُ ] (ع ص، اِ) جِ نخیب. (از المنجد). رجوع به نخیب شود. || جِ نَخْب. (از منتهی الارب). رجوع به نَخْب شود.[ نَ خَ ] (ع مص) ترسو شدن. (از اقرب الموارد). || (ص) منزوع الفؤاد. جبان. (المنجد). منتزع الفؤاد. (آنندراج). بددل. (آنندراج) (منتهی الارب). نَخِب. نِخَبّ. نَخِبّ. انخب. (المنجد).[ نِ خَ ب ب ] (ع ص) بددل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).[ نَ خِ ب ب ] (ع ص) جبان. (اقرب الموارد) (المنجد). بددل. (منتهی الارب) (آنندراج). نَخَب. نِخَب. (اقرب الموارد).[ نَ خِ / نِ خَ ] (ع ص) جبان. (المنجد) (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نخب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خب» برای سرودن شعر