معنی نحل
18 بازدید
[ نَ ] (اِخ) (سورة الـ ...) سورهٔ شانزدهمین قرآن، مکیه، و دارای یکصد و بیست و هشت آیت است، پس از سورهٔ حِجْر و پیش از سورهٔ اِسْراء واقع است و با این آیت شروع میشود: اتی امر اللََّه فلاتستعجلوه سبحانه و تعالی عما یشرکون.[ نَ ] (ع اِ) زنبور انگبین. (منتهی الارب) (آنندراج). مگس انگبین. (غیاث اللغات) (فرهنگ نظام). مگس عسل. (از اقرب الموارد). منج انگبین. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (بحرالجواهر). کَوَز انگبین. (مهذب الاسما). کبت انگبین. نَحَل . (ناظم الاطباء). زنبور عسل. (تحفهٔ حکیم مؤمن). کلیزالعسل. (بحر الجواهر). منج. منجان. گبت. ثواب. زنبور شهد. عسالة. (یادداشت مؤلف). واحد آن نحلة است. (زمخشری) (مهذب الاسما) (منتهی الارب). بر مذکر و مؤنث هر دو اطلاق شود. (از منتهی الارب) (از بحرالجواهر). و نیز رجوع به زنبور عسل شود: آن گل که به گردش در نحلند فراوان نحلش ملکانند به گرد اندر و احرار. منوچهری. بلبلکان با نشاط قمریکان با خروش در دهن لاله مشک در دهن نحل نوش. منوچهری. نزدیک عاقلان عسل النحلم وَاندر گلوی جاهل غسلینم.ناصرخسرو. وگرچه نحل وقتی نوش بارد، نیش هم دارد تو آن منگر که اوحی ربک آمد وحی در شانش. خاقانی. فاخته گفت از نخست وصف شکوفه که نحل سازد از آن برگ تلخ مایهٔ شیرین لعاب. خاقانی. از درونخانه کنم قوت چو نحل چون جهان راست زمستان چه کنم؟ خاقانی. آدمی غافل اگر کور نیست کمتر از آن نحل و از آن مور نیست. نظامی. زآنکه مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات.مولوی. عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نوا.سعدی. شربت نوش آفریند از مگس نحل نخل تناور کند ز دانهٔ خرما.سعدی. چشمه از سنگ برون آرد و باران از میغ انگبین از مگس نحل و دُر از دریابار. سعدی. || عطا. عطای بی عوض. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). رجوع به نُحل شود. || عطیه. بخشیده. (منتهی الارب) (آنندراج). چیز عطاشده. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || (ص) لاغر. (منتهی الارب) (آنندراج). مرد لاغر. (ناظم الاطباء). ناحل. (المنجد). || ماه {P(۱) -قال اللََّه تعالی: {/Bوَ أَوْحی ََ رَبُّکَ إِلَی اَلنَّحْلِ أَنِ اِتَّخِذِی مِنَ اَلْجِبََالِ بُیُوتاً۱-۱۰۱۶:۶۸/} [ قرآن ۱۶/۶۸ ]، و قُرِءَ بفتح الحاء [ نَ حَ ]، قال الزجاج سمیت نحلاً لأن اللََّه نحل الناس العسل الذی نخرجه. (از منتهی الارب). P} نو، بدان جهت که باریک باشد. || (مص) سخن بستن بر کسی که او نگفته باشد. (منتهی الارب) (آنندراج). سخنی را به کسی که او نگفته است، نسبت دادن. (از اقرب الموارد). سخن کسی بر دیگری بستن. (زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). || دشنام دادن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). سب کردن. (از اقرب الموارد) (المنجد).[ نِ حَ ] (ع اِ) جِ نحلة، بمعنی عطیة و هبة. (از المنجد). رجوع به نِحْلة شود. || مذهب های باطله. (آنندراج) (غیاث اللغات) (منتخب اللغات): از عقاید و نحل ایشان استکشاف کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۶۲). از سر بصیرت بر نوازع نحل و بدایع علل انکار بلیغ کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۸).[ نُ ] (ع اِمص) باریکی. لاغری. نُحلة. (المنجد). || (اِ) کابین زن. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || عطیه که از مال کسی را دهند یا خاص کنند برای کسی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). هبة. عطیة. نُحْلی ََ. نُحْلان. (المنجد). || (مص) دادن کابین زن را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و اسم از آن نِحْلة است. (المنجد). || عطیه دادن کسی را. (از منتهی الارب) (از آنندراج). بخشیدن چیزی را از طیب نفس و بدون عوض به کسی. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || مال دادن کسی را. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). دادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || چیزی از مال خاص کردن جهت کسی. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). ویژه کردن. (دهار).[ نُ حَ ] (ع اِ) جِ نُحْلة است. رجوع به نحلة شود.
کلمات همقافیه با «نحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر