معنی نجم

معنی نجم

7 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) ستاره. (منتهی الارب) (آنندراج) (السامی) (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (دستوراللغة) (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام). کوکب. (اقرب الموارد) (المنجد). اختر. ج، اَنجُم، انجام، نجوم، نُجُم : همچو من در میان خلق ضعیف در میان نجوم نجم سها.مسعودسعد. نجم زحل سواد دواتش نهم چنانک جرم سهیل ادیم قلمدان شناسمش.خاقانی. بنده چون زی حضرتت پوید ندارد بس خطر نجم سفلی چون شود شرقی ندارد بس ضیا. خاقانی. - نجم ثاقب؛ رجوع به ثاقب شود: کان رأی الامام القادرباللََّه رضی اللََّه عنه و قدس روحه نجماً ثاقباً. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۰). || نبات بی ساق. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). گیاه بی ساق. (فرهنگ نظام). مقابل شجر. (از اقرب الموارد). هر گیاه بی تنه که آن را به هندی بیل گویند، مثل درخت کدو و خیار و عشق و پیچان و غیره. (غیاث اللغات). هر نبات که تنه ندارد. (السامی فی الاسامی). هر گیاه که ساق ندارد. (مهذب الاسماء) (بحرالجواهر). رستنی بی ساق. (دستور اللغة). نجمه. یقطین. عدیم الساق. || ثیل. نام نباتی است که آن را ثیل نیز گویند. نجیل. نجیر. اغرسطس . (یادداشت مؤلف). || وقت معین. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || حلول نجم؛ حلول اجل. انقضاء و مدت. منقضی شدن. آخر شدن. برسیدن و سر آمدن مهلت. (یادداشت مؤلف). || اصل. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (المنجد): لیس لهذا الحدیث نجم؛ ای اصل. (منتهی الارب). || پارچه ای که در روزهای عید و شادی برای جمع کردن پول میگسترانند. (ناظم الاطباء). || بمعنی بیدگیاه است که گزمازج باشد، و آن ثمر درخت گز است که عرب ثمرةالطرفاء خوانند. نجمه. (برهان قاطع). کلمهٔ عربی است. (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به نجم و نجمة شود. || وظیفه از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آنچه از بدهی که در موعدی معین ادا شود. (از المنجد). قسط. (یادداشت مؤلف): ملک عفو فرمود و از کرده و گفتهٔ او درگذشت بر قرار پانزده هزار درم که... به سه نجم به خزانه رسد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۰۷). - نجم نجم؛ مقسطه. (یادداشت مؤلف). قسط به قسط. قسطقسط. قسطی : صد بوسه فام خواستم از نجم، نجم نجم بر من شمرد بوسه به درپوش لعل فام هرچند نجم نجم ستاندم ز نجم بوس خواهم که جمله جمله گزارم به نجم فام. سوزنی. - نجماً بنجم؛ قسط به قسط: مهلتی توقفی باشد تا وی این حاصل را نجماً بنجم به سه سال بدهد. (تاریخ بیهقی). || مروارید خوشاب. (الجماهر بیرونی ص ۱۲۵). قسمی مروارید مدحرج که آن را خوشاب نامند. (یادداشت مؤلف). || (مص) برآمدن ستاره. (یادداشت مؤلف). || برآمدن گیاه. (یادداشت مؤلف). || (اِ) النجم؛ رنگی در بدن اسب جز آن رنگ که همهٔ تن اسب بدان رنگ است، چنانکه اندک سفیدی در تن اسب سرخ. (از صبح الاعشی ج ۲ ص ۱۹).
[ نَ ] (اِخ) (الـ ...) پروین. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۹۸) (السامی) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). ثریا. (غیاث اللغات) (المنجد) (السامی). نامی است خاص پروین را. (مهذب الاسماء). اسم علم است پروین را، و الف و لام در وی لازم. قوله تعالی:{/B وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ ۳-۶۱۶:۱۶/}، و یقال: طلع النجم. (منتهی الارب) (آنندراج). این کلمه را با الف و لام، عرب درمورد ستارهٔ ثریا اطلاق کنند و چون گویند طلع النجم، منظورشان ستارهٔ پروین باشد. (اقرب الموارد).
[ نَ ] (اِخ) (الـ ...) سورهٔ پنجاه وسومین قرآن. ۶۲ آیت است، پیش از سورهٔ القمر و پس از سورهٔ طور. بدین آیت آغاز میشود: و النجم اذا هوی.
[ نُ جُ ] (ع اِ) جِ نَجْم. رجوع به نجم شود.
[ نَ ] (اِخ) حسن کرمانی، معروف به شهرویه و حکیم نجم الدین. این دو بیت را مؤلف صبح گلشن از او آورده است: جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند ور جان به لب آیدم به جز مردم چشم یک قطرهٔ آب بر لبم کس نکند. در مجمع الفصحا نیز چند قطعه از او نقل شده است بی آنکه از حال و زمانش اطلاعی به دست دهد. از جمله در وصف قلم: ای گشاده زبان و بسته میان ترجمان دلی تو همچو زبان در زبان تو گنجهای هنر در بیان تو رازهای نهان شبه زائی همی و مشک خوری وآنگهی در سیه گهر پنهان صورتت چشم خصم را تیری است کهرباپیکری شبه پیکان. رجوع به تذکرهٔ صبح گلشن ص ۵۰۷ و مجمع الفصحا ج ۱ و قاموس الاعلام ج ۶ شود.
[ نَ ] (اِخ) (شیخ ...) یا شیخ نجم الدین. از شاعران قرن نهم هجری و اهل ساوه است. امیر علیشیر مؤلف مجالس النفایس این ابیات را از او نقل کرده است: به شوخی میخورد خون دل من چشم خونخواری بلائی، فتنه جوئی، آفتی، شوخی، ستمکاری. دارم بتی که غیر جفا نیست کار او من بهر او هلاکم و اغیار یار او. منمای چو آئینه رخ خود همه کس را بشنو سخن من که اثرهاست نفس را. رجوع به مجالس النفایس ص ۱۱۹ و ص ۲۹۵ شود.
[ نَ ] (اِخ) محمود، فرزند رکن الدین محمد، معروف به ملا نجم الدین. به روایت مؤلف صبح گلشن «در محاربهٔ شاه شجاع و شاه منصور شربت شهادت نوش نمود». او راست: گفتم به صلاح کوشم و مستوری وز یار جفاپیشه گزینم دوری جانم به چنین قصه چو راضی گردد بیچاره دلم نمیدهد دستوری. رجوع به تذکرهٔ صبح گلشن ص ۳۸۶ و قاموس الاعلام ج ۶ شود.

کلمات هم‌قافیه با «نجم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید