معنی نثار کردن
6 بازدید
[ نِ کَ دَ ] (مص مرکب) افشاندن. پراکنده کردن. (ناظم الاطباء). شاباش کردن. پراکندن. بیفشاندن : بزرگان زابل ورا گشته یار به شاهیش کردند گوهر نثار.فردوسی. هر آنکو بُد از مهتران نامدار بر او کرد یاقوت و گوهر نثار.فردوسی. بدان مقام رسیدی که بس عجب نبود اگر سپهر کند پیش تو ستاره نثار.فرخی. باد سحرگاهی اردی بهشت کرد گل و گوهر بر ما نثار.منوچهری. این ده هزاران هزار چیز فلک بر من و بر تو همی نثار کند.ناصرخسرو. خرمابنی بدیدم شاخش بر آسمان بر وی نثار کرده خرد کردگار من. ناصرخسرو. در مجمر دماغ و دل او به هر نفس عطار طبع مشک بر آتش کند نثار.سوزنی. پیش صبا نثار کنم جان شکوفه وار کو عقد عنبرین که شکوفه کند نثار؟ خاقانی. تا کنم بر قد و بالات نثار هم به بالای تو زر بایستی.خاقانی. ور کسی بر وی کند مشکی نثار هم ز خود داند نه از احسان یار.مولوی. وقت آن است که داماد گل از حجلهٔ غیب به درآید که درختان همه کردند نثار. سعدی. || فدا کردن. برخی کردن. قربان کردن : دل و دین فداش کردم به کرشمه گفت نی نی سر و زر نثار ما کن که چنین به سر نیاید. خاقانی. به ار گوهر جان نثارش کنم ثناخوانی چاریارش کنم. نظامی (از آنندراج). خواستم تا جان نثار او کنم زآنکه جانم را سزائی یافتم.عطار. فراخ حوصلهٔ تنگدست نتواند که زرّ و سیم کند در هوای دوست نثار. سعدی. - جان نثار کردن؛ جان فدا کردن. جان به پای کسی افشاندن : آنم که با دو کعبه مرا حق خدمت است آری بر این دو کعبه توان جان نثار کرد. خاقانی. سر چیست تا به طاعت او بر زمین نهم جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد. سعدی. دل چه محل دارد و دینار چیست مدعیم گر نکنم جان نثار.سعدی. گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید. حافظ. || پیشکش بردن : کوتوال و جمله سرهنگان زمین بوسه دادند و نثار کردند. (تاریخ بیهقی ص ۲۳۵). و این روز تا شب کسانی که بترسیده بودند، می آمدند و نثارها می کردند. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۲). و مردم شهر آمدن گرفتند فوج فوج و نثارها به افراط کردند. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۶). - نثار روح... کردن؛ ثواب تلاوت قرآن و صلوات و جز آن را به روح مرده [ و اغلب تازه گذشته ] پیشکش کردن. گویند: صلواتی نثار روح فلان کنید. (از یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «نثار کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر