معنی نبض

معنی نبض

6 بازدید
[ نَ ] (ع مص) جنبیدن رگ. (از منتهی الارب). جنبیدن و زدن رگ. (از اقرب الموارد). جستن رگ. (زوزنی) (دهار). جنبیدن رگ. (آنندراج). نبضان. (اقرب الموارد). جنبیدن رگ جاندار که گاهی قوی است و گاهی ضعیف و گاهی آمیخته که طبیب از آن استدلال بر مرض و صحت انسان می کند. (فرهنگ نظام). جنبیدن رگ. (آنندراج). حرکت رگ. زدن رگ. || یقال: فلان مانبض له عرق عصبته؛ ای ماتعصب. (اقرب الموارد). || به بانگ آوردن کمان یا زه را. (از منتهی الارب): نبض القوس؛ حرک وترها لترن. (معجم متن اللغة). حرکت دادن کمان تا آواز برآید. || نبض الامعاء؛ اضطربت. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). || پنهان درخشیدن برق. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ نَ بَ / نَ ] (ع اِ) جنبش. (منتهی الارب). یقال: ما به حبض و لا نبض؛ ای حراک. (منتهی الارب). و با حرکت حرف دوم جز در جحد [ MMM انکار ] استعمال نشده است. (از اقرب الموارد). || رگ متحرک در بدن. (از معجم متن اللغة). هر رگ جنبنده. (ناظم الاطباء). رگ. (آنندراج). || رگ جنبنده در بالای مچ دست از طرف انگشت نر که پزشکان بدان از حالت بیمار استعلام می کنند. (ناظم الاطباء). آنجا که طبیب بمجد از دست. (مهذب الاسماء). مَجَسّ. (یادداشت مؤلف): آنکه او نبض خویش نشناسد نبض دیگر کسی چه پرماسد؟سنائی. نبض و قاروره را چنان دانم کآفت تب ز تن بگردانم.نظامی. امید عافیت آنگه بود موافق عقل که نبض را به طبیعت شناس بنمائی.سعدی. - آرمیدن نبض : ملک حیرت چه عالمی دارد آرمیده ست نبض سیمایش. صائب (از آنندراج). - جهیدن نبض؛ زدن نبض. حرکت نبض : بر طریق استقامت میجهد نبض صبا تا هوا را در طبیعت گشت پیدا اعتدال. سلمان (از آنندراج). - || تند زدن نبض. کنایه از تب داشتن : که گذشته ست از این بادیه دیگر کامروز می جهد نبض ره و سینهٔ صحرا گرم است. صائب (از آنندراج). - دیدن نبض، نبض دیدن؛ نبض گرفتن : رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید.مولوی. - زدن نبض؛ حرکت نبض. - طپیدن نبض؛ تند زدن نبض. - گرفتن نبض. رجوع به مدخلِ نبض گرفتن شود. - نبض چیزی به چنگ افتادن (به دست آوردن، به دست آمدن)؛ کنایه از واقف شدن بر حقیقت آن چیز بود. (آنندراج). تسلط یافتن بر آن : برهنه در دهن تیغ بارها رفتم که نبض فکر مرا چون قلم به چنگ افتاد. صائب (از آنندراج). میکنم سیر گل از چاک گریبان قفس نبض گلشن را به دست آورده ام از خار و خس. صائب (از آنندراج). گرم گردد راهرو چون نبض راه آید به دست نیشتر خون را سبک جولان کند در زیر پوست. صائب (از آنندراج). - نبض کاری را به دست داشتن؛ در آن ماهر و مسلط بودن. - نبض کسی را به دست داشتن؛ در او نافذ و بر او مسلط بودن. او را رام و مطیع خویش کردن. بر او تسلط داشتن. نظیر: رگ خواب او را به دست آوردن. اقسام نبض: - نبض حمائی. - نبض صُلب. - نبض صغیر؛ ناقص در اقطار ثلاثه. - نبض ضعیف. - نبض ضیق. - نبض عریض. - نبض عظیم؛ زائد در اقطار ثلاثه. - نبض غیرمستوی؛ نبض ناهموار. - نبض غیرمنظم. - نبض قوی. - نبض لین. - نبض متناوب. - نبض متواتر. - نبض مختلج. - نبض مستوی؛ نبض هموار. - نبض مطرقی. - نبض ملتوی؛ قسمی از حرکت نبض است که مانند ریسمان پیچیده محسوس میشود و این دلالت بر سوءحال مریض کند. (غیاث اللغات) (آنندراج). - نبض ممتلی. - نبض منغمز. - نبض موجی. - نبض ناهموار. - نبض نملی؛ نبض مورچه ای (مورچگی). - نبض هموار؛ نبض مستوی. برای شرح بیشتر رجوع به هر یک از این صفات در ردیف خود شود.
[ نَ بَ / نَ بِ / نَ ] (ع ص) فؤاد نبض؛ دل تیز چست. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). قلب قوی و مردانه. (ناظم الاطباء). شهم رواع. (اقرب الموارد). نبیض. (معجم متن اللغة). شهم زکی. (المنجد).

کلمات هم‌قافیه با «نبض»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بض» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید