معنی نبس
5 بازدید
[ نَ ] (ع مص) سخن گفتن. نُبْسة. (منتهی الارب) (آنندراج). سخن گفتن. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی). تکلم. (از اقرب الموارد). لب از هم گشودن به کمترین سخنی. (از معجم متن اللغة): نبس؛ تحرکت شفتاه بشی ء، و هو اقل الکلام. (از معجم متن اللغة). و بیشتر به صورت نفی استعمال شود: مانبس بکلمة؛ ای ماتکلم (از معجم متن اللغة) (از المنجد)؛ یک کلمه سخن نگفت. (ناظم الاطباء). || پنهان کردن راز. (از اقرب الموارد): نبس السر؛ کتمه. (اقرب الموارد) (المنجد). || سخن گفتن و شتابی کردن در آن. نبسة. (منتهی الارب) (آنندراج). سخن گفتن و شتاب کردن. (از معجم متن اللغة). || شتاب کردن. (از اقرب الموارد). جنبیدن در سخن گفتن. نبسة. (منتهی الارب) (آنندراج). || جنبیدن. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). و این اصل معنی آن است و بیشتر به صورت منفی مستعمل است، و یا بجز به صورت منفی به کار برده نمی شود. (از معجم متن اللغة).[ نُ بُ ] (ع ص، اِ) سخن گویندگان. (ناظم الاطباء) (از المنجد) (منتهی الارب) (آنندراج). ناطقون المسرعون فی حوائجهم. (معجم متن اللغة). || شتاب کنندگان. (منتهی الارب) (آنندراج). شتابی کنندگان. (ناظم الاطباء). المسرعون فی حوائجهم. (اقرب الموارد) (المنجد).[ نُ ] (ع ص، اِ) جِ نبساء و انبس. رجوع به نبساء و انبس شود.[ نَ بَ / نَ بْ بَ ] (اِ) دخترزاده را گویند، و به این معنی با تشدید ثانی هم گفته اند. (برهان قاطع). نبسه. نواسه. نواسی. نپسه. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سبط. (آنندراج) (انجمن آرا). دخترزاده. (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا) (فرهنگ نظام) (ناظم الاطباء). پسر دختر و دختر دختر. (ناظم الاطباء). مبدل و مخفف نواسه است که در تکلم خراسان هست بمعنی فرزند نوه. (فرهنگ نظام): صفت ذات او همین نه بس است که رسول خدای را نبس است. امیرخسرو (از جهانگیری).
کلمات همقافیه با «نبس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بس» برای سرودن شعر